کانون آموزش مراحل موفقیت

خلاصه کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

 

درباره نویسنده: 
خانم فلورانس اسکاول شین، نویسنده آمریکایی این کتاب، از یک خانواده قدیمی فیلادلفیایی بود. سالیان سال در مقام هنرمند (نقاش)، مشاور، خطیب و آموزگار ماوراء الطبیعه، نامی بلند آوازه داشت و با شفا بخشیدن هزاران تن از مردمان، در گشودن و حل گره ها و مسائل زندگیشان یاوری شریک بود. کتاب بازی زندگی و راه این بازی برای نخستین بار در سال 1925 انتشار یافت.

 

چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ترجه گیتی خوشدل

 

کتاب بازی و راه این بازی: 
بـــازی: 
زندگی پیکار نیست، بازی است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد، چه خوب، چه بد قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد. 
برای پیروزی در بازی زندگی باید قوه تخیل را آموزش دهیم که تنها نیکی را در ذهن تصویر کند. زیرا آنچه آدمی عمیقاً در خیال خود احساس کند یا در تخلیش به روشنی مجسم نماید بر ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخودآگاه) اثر می گذارد و مو به مو در صحنه زندگی اش ظاهر می شود. تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. پس بپائید تا همه صفحه های کهنه نامطلوب و آن صفحه های زندگی را که میل نداریم نگه داریم، در ذهن نیمه هشیار بشکنیم و صفحه های زیبا و تازه بسازیم. 
هدف بازی زنــدگی: این است که آدمی به روشنی خیر و صلاح خود (طرح الهــی خویش) را ببند و تصویرش را از ذهن خود بزداید. باید ایمان را جانشین ترس کنیم. تردید تنها دشمن آدمی است. تردید و هراس میان انسان و بزرگترین آرمانش فاصله ایجادمی کند. به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد. 
ذهن 3 بخش دارد: 
1. ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخوداگاه): قدرت مطلق است، بدون مسیر و جهت و بدون توان فهم و استنباط، هر زمانی (کلامی یا احساسی) را مو به مو اجرا و در صحنه زندگی آشکار می سازد. 
2. ذهن هشیار با ذهن نفسانی یا فانی: ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد، می بینید و بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد. 
3.   هشیاری برتــر: یعنی آن ذهن الهــی درون هر انسان و قلمرو آرمانهای عالی و عرصه طرح الهی که افلاطون آن را الگوی کامل خوانده است. 
جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست. 
همانا این تقدیر (با عنایت) راستین آدمی است که از جانب فرد لایتناهی (خـــدا) درون خود انسان بر او جلوه کرده است. 
که در ذهن هشیار آدمی آرزویی دست نیافتنی جلوه می کند. 
فانون معنویت حکم می کند که بنا به حق الهــی (طرح الهی) اگر چیزی یا کسی از آن تو باشد نمی توانی آن را از دست بدهی اگر نه همطرازش را به دست خواهی آورد. 
شهود (یعنی الهام یا دریافت هدایت مستقیم از باطن) راهنمایی لغزش ناپذیر انسان است. 
جملات تأکیدی این فصل 
- جان لایتناهی، راه فراوانی و دولتمندی را بر من پا ....بگشا! زیرا من مغناطیسی مقاومت ناپذیرم در برابر همه چیزهایی که حق الهی من است. 
- اکنون به یمن کلامی که بر زبان می آورم، هر صفحه غیر حقیقی را در ذهن نیمه هشیارم می شکنم و نابود می کنم. آنها زائیده خیالات بیهوده خودم هستند و در واقع وجود ندارند. اکنون به برکت خدایی که در دل من است . صفحات عالی و کامل خود را می سازم، صفحات سلامت، ثروت، صحبت و بیان کامل نفس. این است عرصه زندگی و نهایت بازی. 
قانون توانــگری: 
آنگاه قادر مطلق گنج تو و نقره خالص برای تو خواهد بود. انسان با کلامی که بر زبان می آورد می تواند هر آنچه را که حق الهی اوست جذب کرده و به عینیت و تملک در آورد. باید به کلامی که بر زبان می آورد ایمان کامل داشته باشد. و ایمان کامل خود را در محل نشان دهد. 
واژه ها و اندیشه ها دارای امواجی بی نهایت نیرومندند که همواره به تن و چهارچوب امور آدمی شکل می بخشند. باید چنان رفتار کنید که گویی پیشاپیش آن را ستانده اید. 
خدا روزی رسان و خزانه غیبی اوست. آن کس که با خداست، در موضع قدرت ایستاده است، برای هر تقاضایی، عرضه ای است. اگر کسی موفقیت بطلبد، اما اوضاع را برای شکست آماده کند، دچار همان وضعی خواهد شد که برای آن تدارک دیده است. 
اغلب پیش از موفقیتی بزرگ, اندیشه های عذاب دهنده می آیند, دلسردی و شکست ظاهری از راه می رسداندیشه های منفی آکنده از ترس و تردیدها هستند و باید چاشنی معنویت ,کلام مثبت و ایمان کامل) به نوسان درآمده و از ذهن نیمه هوشیار سر برکشند و تارومار گردند. اینها لشکر بیگانگان هستند. اکنون در می یابیم چرا پیش از سحر این قدر تاریک است.
اقتدار: یعنی در وضعیت دشوار خود را مهار کردن و از کوره در نرفتن و عنان اختیار را در دست گرفتن است.
انسان آگاه از قانون معنویت, با تکرار پیاپی حقیقت معنوی والا, شاد و شاکر بودن و با دیدن خود در حال ستاندن آن چیز می تواند آن چیز را بدست آورد.
هر کار و هر توفیق بزرگ با چشم بر گذاشتن از آن تصویر بوقوع می پیوندد. آدمی به مسائل بیش از اندازه نزدیک است, لذا دچار ترس و تردید می شود.
دوست یا شفا دهنده چون بیش از اندازه به وضعیت نزدیک نیست, دچار تزلزل نمی شود, لذا موفقیت, سلامت, برکت و ثروت را برای او می بیند.
لذا: به عینیت درآوردن خواسته برای دیگری بمراتب آسانتر از به عینیت در آوردن خواسته برای خویشتن است. لذا در طلب کمک تردید نکنید, اگر دچار تزلزل شده اید,
قدرت نهفته در بینش: هیچ انانی نمی تواند شکست بخورد اگر انسانی دیگر او را موفق دیده باشد.
1. نفوذ کلام:
انسان با کلامی که بر زبان می آورد پیوسته قوانینی برای خود وضع می کند.
قانون شکست (مانند گفته ناپدری که می گفت من به اتوبوس نمی رسم) یا قانون موفقیت (برعکس گفتار اول). هر آنچه آدمی بر زبان آورد همان را بسوی خود جذب خواهد کرد. سخن از بیماری, بیماری را جذب می کند. سخن از سلامتی, سلامتی را جذب می کند. هر آنچه برای دیگری آرزو , کنید, همانا برای خود آرزو کرده اید. لعن و نفرین, بخود دشنام دهنده باز می گردد.اگر بخواهید به کسی کمک کنید تا فرد موفق شود, همانا راه موفقیت خود را هموار کرده اید.
تنها به سه منظور جرات کنید, کلامتان را بکار برید:
1.  برای طلب شفا 2. برکت خواستن 3. سعادت و نیکبختی و موفقیت برای کسی
ترس: یعنی اعتقاد به دو قدرت خیر و شر, حال انکه خدا قدرت مطلق است و قدرتی که بتواند با او بستیزد وجود ندارد مگر اینکه انسان برای خود شر کاذب بیافریند و گرنه شر وجود ندارد.
شر نه قدرتی دارد و نه واقعیتی.
بی باکانه با وضعیتی روبرو شوید که از آن می ترسید, می بینید اصلاً وضعیتی در کار نبوده. زیرا بی درنگ همه وزن و سنگینی خود را از دست می دهد. شهامت سرشار از سحر و نبوغ است.هر مرضی حاصل ذهن ناآرام است.
برای آنکه تن دگرگون و باز آفرینی شود به یمن کلام, روح (نیمه هوشیار) از تفکر نادرست رهاینده و شفا یابد. حسد, نفرت, کدورت, وحشت و ترس و ... رشد کاذب پدید می آورد. آنها دشمنان درون می باشند. تنها دشمنان انسان در درون خود او هستند"دشمنان شخص اهل خانه او خواهند بود" باید بر آن چیره شویم. محبت و رضامندی, دشمنان درون را نابود می کند. از این رو برون از خویش نیز دشمنی نخواهد داشت.
حکمی یا قانون تازه:
در بازی زندگی محبت, نیکخواهی و طلب برکت بر هر تدبیری پیروز است.لذا: به دشمنان خود محبت کنید و برای آنها برکت بطلبید تا آنها را خلع سلاح کنید, تیرهای آنها به برکت تبدیل خواهد شد.
برای لعن کنندگان خود برکت بطلبید از اینرو مهمات آنها را از چنگشان در خواهید آورد. به انان که از شما نفرت دارند, احسان کنید و به هر که به شما جفا رساند دعای خیر کنید.
2. قانون عدم مقاومت:
در روی زمین چیزی نیست که بتواند در برابر کسی که هیچگاه مقاومت نمی کند بایستد. چینی ها می گویند که آب از آن رو نیرومندترین عنصر است که کاملاً غیر مقاوم است. آب می تواند صخره را بشکافد و هر چه را که در برابرش قرار گیرد از سر راه بردارد.
هر موقعیتی (حتی آنچه را پیش روی دارید و  شکست باشد) را "موفقیت" بدانید و انرا خیر و صلاح. چون شری وجود ندارد. جز خدا قدرت دیگری وجود ندارد و خدا همیشه خیر و برکت است. شر زاییده خیالات نادرست آدمیست.
در برابر شر مقاومت نکنید, مغلوب بدی نشوید. در غیر اینصورت آنرا بیشتر به سوی خود جذب می کنید. با کلام و قانون تبدیل بدی را به نیکویی مغلوب سازید.
مطمئن باش که اوضاع مخالف, خیر است و از آن آزرده نشوید تا وزن و سنگینی خود را از دست بدهد. در این حال از جملات تاکیدی زیر که تکرارش نتایجی اعجاب انگیز دارد استفاده کنید.
جمله تاکیدی:    هیچ کدام از اینها تکانم نمی دهد.
اگردر باطن انسان ذره ای واکنش هیجانی نسبت به و ضعیت ناهماهنگ وجود نداشته باشد, آن وضع برای ابد از سر راهش کنار می رود. تکرار جمله بالا در وضعیت ناهماهنگ مفید است.
هر وضعیت ناهماهنگ, نشانه ناهماهنگی در درون آدمیست. پس می بینیم که کار آدمی همواره با خویشتن است. گذشته و آینده سارقان زمان هستند انسان باید گذشته را متبرک کند و اگر گذشته او را در اسارت نگاه می داردآنرا به فراموش بسپارد. آینده را نیز با اطمینان که برای او شادمانیهای بی پایان در آستین دارد باید متبرک گرداند. اما انسانها باید رها و کاملاً در لحظه حال زندگی کند. پس نیک به این روز بنگر, اینست درود سحرگاهان. لازمترین کار اینست که روز خود را با کلام درست آغاز کنیم. مثلاً روز خود را با عبارت زیر آغاز کنیم:
- تو امروز انجام خواهی پذیرفت, زیرا امروز روز تکمیل و کمال است. و من برای روزی چنین عالی و تمام عیار خدا را شکر می کنم. امروز معجزه, پس از معجزه خواهد آمد و شگفتیها لحظه ای باز نخواهد ایستاد.
این کار را به عادت تبدیل کنید تا شاهد بروز معجزه ها و شگفتیها باشید.
عبارت تاکیدی بکار رفته را باید مطابق ذوق و سلیقه خود بیابیم. میتوان در آنها تغییراتی بوجود آورد یا کم و زیاد کرد. وزن و قافیه بسیار آسان در ذهن نیمه هوشیار اثر کرده و نقش می بندد. مثلاً تکرار عبارت زیر برای افراد زیادی موفقیت امیز بوده است:
من کاری دارم عالی, بشیوه عالی, با خدمتی عالی, برای پاداشی عالی.
من داد و ستدی دارم عالی, بشیوه عالی, با خدمتی عالی, برای پاداشی عالی.
دستورالعملی شگفت انگیز برای تسلط بر همه فوت و فنهای بازی زندگی:
قانون عظیم تبدیل است که مبتنی بر اصل عدم مقاومت و پافشاریست.
هر چند انسانی که در اندیشه درست, تمرکز و استقرار یافته است و دعای خیرش بدرقه راه همه انسانهاست و از هیچ چیز نمی هراسد. نمی تواندزیر تاثیر یا نفوذ افکار منفی دیگران قرار بگیرد. او تنها می تواند اندیشه های نیک را جذب کند چون از خود او نیز جز انذدیشه نیکو برنمی حیزد.
3. قانون کارما و قانون بخشایش
بازی زندگی بازی بومرنگهاست. همانند چوب خمیده ای که پس از پرتاب به خود فاعل باز می گردد, پندار, کردار و گفتار انسان دیر یا زودبا دقتی حیرت انگیز بخود او باز می گردد. این قانون کارماست و کارما واژه ای سانسکریت است یعنی بازگشت,آنچه آدمی بکارد همان را درو می کند. این قانون معنویت است که انتقام می گیرد نه خدا. یعنی همان قانون کارما یا عکس العملی که به خود فاعل باز می گردد.
انسان تنها می تواند آن باشد که خود را چنان ببیند. و تنها می تواند بجایی برسد که خود را آنجا می بیند.
لذا رهایی از هر وضعیت ناخوشایند از طریق دانش یا معرفت به قانون معنویت بدست می اید. طرح یا الگوی الهی تنها مشیتی است که به حکم مصلحت آدمی باید انجام پذیرد.
بمحض اینکه انسان از اراده شخصی یا مقاومت خود دست بردارد, به مراد خود می رسد. زیرا به خرد لایتناهی مجال می دهد تا از طریق او به کار بپردازد. "بایستید و نجات خداوند (قانون) را ببینید."
هدیه دادن نوعی سرمایه گذاریست. اندوختن از سر حرص و احتکار جز تنگدستی عاقبتی ندارد. 
هستند که می پاشند و بیشتر می اندوزند. هستند که زیاده از آنچه شاید نگه می دارند, امابه نیازمندی می انجامد.
اگر انسان رهنمودهای به مصرف رساندن یا بخشیدن را نادیده بگیرد همان مقدار پول را به طرزی ناخوشایند خرج خواهد کرد یا از دست خواهد داد.
قانون همواره حامی کسی است که بی باکانه, منتهی خردمندانه خرج می کند.
بالاتر و فراتر از قانون کارما قانونی است که به نام قانون فیض و رحمت یا قانون عفو و بخشایش. یعنی آنکه در پرتو لطف و عنایت و نه در لوای قانون, آدمی قانون را از قانون علیت یا مکافات عمل می رهاند. مسیحیت بر اساس بخشایش گناهان و "گوری تهی" بنا شده است.
4. سپردن بار( تاثیر بر ذهن نیمه هوشیار)
آسانترین راه برای پاک کردن تصاویر منفی و حک کردن تصاویر مثبت در ذهن نیمه هوشیار سپردن بار است.
1.   از طریق کوچک کردن آن (از نظر استاد ماوراء الطبیعه با بالا فرستادن و بی وزنی آن.
2.   توکل یا سپردن به خـــدا.
3.   سپردن بار به هشیاری برتر که رزمنده جنگها و رهاننده بارهای آدمیست.
(برای هدایت ضمیر نیمه هوشیار توسط عبارت تاکیدی):

از سطح هوشیار یا ذهن استدلالی نمیتوان ذهن نیمه هوشیار را هدایت کرد زیرا ذهن استدلالی (عقل) دارای تصوراتی محدود و آکنده از تردیدها و ترسهاست.
بمحض سپردن بار و تکرار عبارات تاکیدی همچون:

این بار را به الوهیت باطنم می سپرم و خود بی خیال به سر می برم. گویی پرده ای از برابر چشمان انسان کنار می رود و همراه آن احساس آسودگی می آید و به دنبالش خیر و خوشی (خواه سلامت, خواه سعادت, خواه تعمت, ...) آشکار می شود. یا چندی نمی گذرد که آدمی بروشنی مسائل خود را می بیند. البته بشرطی که ذهن نفسانی غیر فعال باشد یعنی تردیدها و ترسها از بین برود.
سپردن بار با ایمان فعال یعنی ایمان با عمل برای تاثیرگذاری بر ذهن نیمه هوشیار ضروریست.
مانند زنی مطلقه که با گذاشتن بشقاب اضافی برای همسرش بر سر میز غذا بعد از یکسال پای همسرش را بخانه باز کرد ضمن ادای عبارت تاکیدی, مانند: "ر ذهن الهی جدایی وجود ندارد. پس من نمیتوام از عشق و موهبتی که حق الهی من است جدا شوم."
برای خلاص شدن از شر ترس باید بسوی همان چیزی که از آن می ترسیم برویم. ترس توست که شیر را درنده می کند. بر شیر بتاز تا ناپدید شود. فرار کن تا دنبالت کند.
انسان باید لحظه, لحظه خود را بیاید تا ببیند که انگیزه عمل او ترس است یا ایمان, تا لازم نباشد برای زودودن عقاید کاذب وضعیت خطر اعلام شود و دینامیت نیاز باشد, پس امروز برای خود اختیار کنید که را عبادت خواهید کرد ترس را با ایمان را تا انسان ترس را نزداید او را شادی و آرامش نیست. بمحض اینکه انسان دریابد که شر قدرتی ندارد "در یک چشم بهم زدن" رهایی او نیز از راه می رسد عالم مادی محو و عالم چهار بعدی با "دنیای شگفتیها" آشکار می شود.
7. عشق
عشق راستین، پاک و حقیقی از خویشتن فارغ است. یعنی از ترس، رها- بدون چشمداشت یا اندکی توقع- بدون نفرت، خود را بر محبوب فرو می باراند. شادمانیش در بخشیدن است نه ستاندن- نیرومندترین قدرت مغناطیسی موجود در عالم است. 
فارغ از خویشتن: یعنی عشقی عاری از خودخواهی و انتظار یعنی آزاد و رها.
بی نیاز از هرگونه طلب یا انتظار: به ناچار همجنس یا همسنگ خود را به سوی خود می کشاند. 
آدمی که در مهر و محبت خود، غاصب و خودخواه یا ترسو است، قهرا" آنچه را که دوست می دارد از دست می دهد. حسد، بزرگترین دشمن عشق است. چون تخیل از دیدن کشش محبوب به سوی دیگری سر به شورش برمی دارد و اگر این ترسها خنثی نشوند. بی تردید به عینیت درمی آیند. محال است آدمی بتواند چیزی به دست آوردکه خود هرگز نبخشیده است. عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی.
یعنی به جای نفرین، کینه یا ملامت عشقی کامل و عاری از خودخواهی نثارکن و برایش برکت بطلب و دعای خیرکن.
هرگاه عشقی: از دل تو بر خیزد، عشقی راستین است. و عشق راستین به تو بازخواهدگشت. نه هیچ انسانی دشمن توست و نه هیچ انسانی دوست تو، بلکه هر انسان معلم توست. 
پس آدمی باید بدون غرور و تعصب آنچه را که هر انسانی ناچار باید به او بیاموزاند، بیاموزد تا هرچه زودتر درسهایش را فراگیرد و آزاد و رها شود. همچنانکه همسری به زنش عشق فارغ از خویشتن را آموخت. 
هیچ انسانی تا عاشق کارش نباشد موفق نمی شود. اگر کسی پول را حقیر بشمارد هرگر نمی تواند آن را به سوی خود جلب کند و کسانی که طمع کرده پول را احتکار می کنند و یا خود پول را دوست داشته و آن را مافوق همه چیز می پندارند حتی از محبت آن را مهتر می دانند با خود مرض و مصیبت و حتی نابودی به همراه می آورند، همه امراض و دلتنگی ها زاییده تخلف از قانون محبت است. گویی عشق هنری است گمشده انسان آگاه از قانون معنویت می داند که باید این هنر را بازیابد.
محبت و خوش قلبی در کسب و کار نیز گرانبهاست. رنج، برای پیشرفت ضروری است. رنج، زاییده تخلف از قانون معنویت است.
مردم معمولا" به هنگام خوشحالی خودخواه می شوند و قانون کارما خود به خود کار می افتد. آدمی اغلب به علت ناسپاسی و قدرنشناسی چیزی را از دست می دهد و از فقدان آن رنج می کشد. 
هیچگاه افسوس خطای گذشته را نخورید، اگر نمی توانید جبران کنید دست کم اثر آن را با مهربانی در حق کس دیگری خنثی کنید. قدیمی ها می گفتند مادری که دل نگران بچه هایش نباشد، مادر نیست. اکنون می دانیم که: ترس مادرانه مسئول چه بسیار ناخوشی ها حوادثی است که به سراع بچه ها می آید. چون ترس با وضوحی هرچه تمامتر بیماری یا وضعیتی را که مادر از آن بیم دارد ترسیم می کند و اگر این تصاویر خنثی نشوند به عینیت درمی آیند. 
خوشا به حال مادری که می تواند صمیمانه بگوید که فرزندش را به دست خدا می سپرد و یقین دارد که فرزندش در پناه حمایت الهی است. 
8. شهود یا هدایت (دریافت رهنمود یا هدایت مستقیم از باطن یا الهام قلبی):
در همه راههای خود او را بشناس و او طریقهایت را راست خواهد گردانید.
برای انسان آگاه از نفوذ کلام که رهنمودهای شهودی خود را دنبال می کند انجام هیچ کاری دشوار نیست. به یمن کلام نیروهای غیبی را بکار وا می دارید.
از اینرو انتخاب کلام درست اهمیتی حیاتی دارد. خدا روزی رسان است و برای هر تقاضایی, عرضه ای است و کلامی که بر زبان می آورد بسان کلیدی در این خزانه غیبی را می گشاید. وظیفه آدمی است که گام نخست را بردارد.
بخواهید که به شما داده خواهد شد و بطلبید که خواهید یافت.
اغلب می پرسند چگونه باید بخواسته خود عینیت بخشید؟ پاسخ اینست که کلام لازم را بر زبان آورید و تا رهنمودی مشخص نستانده اید کاری نکنید, هدایت بطلبید و بگویید "جان لایتناهی, راه را نشانم بده, اگر کاری باید بکنم آنرا بر من آشکار کن." پاسخ خواهد آمد یا از طریق شهود (گواهی دل) یا اظهار نظری تصادفی از جانب کسی یا عبارتی در کتابی یا راهی دیگر.
سنت قدیمی: عشریه یا بخشیدن یک درهم درآمد, اگر در کمال محبت و نهایت شادمانی, بی باکانه با دعای خیر و طلب برکت بخشیده شود این 10/1 پیش می تازد و پر برکت و چندین برابر باز می گردد. خداوند بخشنده خوش را دوست دارد. گاه فردی ثروتی عظیم را بهچشم می بیند, منتها می ترسد عمل کند حال آنکه بینش و کنش باید دست در دست یکدیگر به پیش تازند.
هرگز تنها, برای یک شغل پا فشاری نکنید. شغل درست و مناسب را بطلبید بی درنگ عینیت خواهد یافت. شهود نیرویی است معنوی که توجیه نمی کند تنها راه را نشان می دهد. معمولاً شخص در خلال "شفا و درمان" رهنمود خود را می ستاند. هر چند گاه الهامی نامربوط می نماید. چون برخی رهنمودهای خدا مرموز است. این خواست خداست که آرزوی درست دل انسانی را برآورد.
برای شفای دائم روح (ذهن نیمه هوشیار) آدمی باید ذهنش از برف سفیدتر شده و با ذهن الهی یگانه شود. بجای انتقاد یا ملامت از صمیم قلب عفو کنید. تا ملامت به خودتان باز نگردد.
برای خنثی کردن نپیشگویی شر باید ذهنی بسیار نیرومند داشت ( با عبارت تاکیدی).
اما به پیام نیکو که مژده سعادت و ثروت دهد باید چنگ انداخت و چشم براهش ماند. زیرا که به حکم قانون انتظار دیر یا زود عینیت خواهد یافت. لذا ادمی باید مشتاقانه تسلیم اراده خدا باشد و صمیمانه اراده کند که اراده او را بجا آورد.
9. بیان کامل نفس یا طرح الهی:
باری نیست که بتواند کشتی مرا سرگردان یا جزر و مد تقدیرم را دگرگون کند. هر انسانی را بیان کامل نفس یا طرح الهی است که عامل توانگری او و همان تقدیر اوست. این توفیق در ذهن الهی دارای صورتی است کامل و در انتظار تا آدمی آن را باز شناسد. یعنی جایی هست که تنها او باید پر کند, نه کس دیگر و کاری هست که تنها او باید انجام دهد نه کس دیگر.
از اینرو والاترین خواهش انسانی, آگاهی از طرح الهی زندگی خویشتن است یا دیدن این طرح است. زیرا شاید آدمی صاحب استعدادی شگفت انگیز باشد نهفته در زرفترین زوایای وجود و کوچکترین تصوری از آن نداشته باشد. آن طرح کامل سلامت, ثروت, محبت, سعادت و بیان کامل نفسی را در برمی گیرد. این عرصه از حیاتست که شادمانی تمام عیار به بار می آورد. قریب به اتفاق انسانها از این طرح دور افتاده اند بعضی ها به محض اینکه آگاهی از طرح زندگی خود را می طلبند, زندگیشان دچار دگرگونی شده شرایطی تازه و اعجاب انگیز جایگزین اوضاع قدیم می شود.
پدر و مادر هرگز نباید شغل یا حرفه ای را به فرزندان خود تحمیل کنند, باید طرح الهی را برای آنها طلبید " آنچه اراده خدا است کرده شود" طریق خود را به خداوند بسپارید, او طریقهایت راراست خواهد کرد در همه راهها او را بشناسید. احساس حضور خدا را به عادت تبدیل کنید. جنگها و صف جنگ آدمی است بر ضد اندیشه های فانی و دشمنان شخص اهل خانه او هستند انسان باید دقت کند تا آن غلام شریر (ضمیر نیمه هوشیار) بیکاره نباشد که استعدادش را مدفون کند برای عدم استفاده از توانایی خود تاوانی مهیب باید پرداخت.
اغلب ترس است که میان آدمی و بیان کامل نفس جدایی می افکند. با شفا و شفاعت یا تکرار کلمات تاکیدی یا با پیش تاختن بسوی آن چیزی که از آن می هراسید می توانید بر ترس خود غلبه کنید و قانون حمایت را بطلبید. ترسان و هراسان نباشید خاموش بایستید و نجات خداوند را که با شماست ببینید, زیرا خداوند عقل کل است. قدرت یعنی تعادل و توازن, زیرا به قدرت خدا مجال می دهید تا به درون آدمی بشتابد و آنچه را که رضامندی او را به جا می آورد اراده کند و به انجام رساند.
انسان خلق می کند, به روشنی فکر می کند, به سرعت تصمصم می گیرد, و کوچکترین مسئله  از چشمشم مخفی نمی ماند.  خشم نمی گذارد که انسان جلو چشم خود را ببیند, خون را مسموم می کندو ریشه همه امراض است.
اسان هر چه بطلبد صورتی است کامل که پیشاپیش در ذهن الهی نقش بسته است  و باید در "پرتو الهی و به طرز عالی" عینیت یابد.
آدمی باید شکر بجای آورد  که خواسته اش را پیشاپیش در عرصه غیبی ستانده و مجدانه برای دریافت آن در عرصه عینی تدارک ببیند.
هر گاه آدمی با ایمان بطلبد باید بستاند زیرا خدا چاره ساز است و تدابیر خود را می آفریند. برخی از مردم بخشندگانی خوشدل و مطبوع اما گیرندگانی نامطبوع می باشند و هدایا را نمی پذیرند یا به دلایل غرور یا به دلایل منفی دیگر از اینرو 
راهها و چاره ها را مسدود و سرانجام خود را در کمبود یا تنگدستی می یابند. اگر نپذیرید از قانون تخلف ورزیده اید. زیرا همه هدایا از جانب خـــدا می اآیند و انسانها تنها وسیله اند. آدمی باید آنچه را که در ازای کار خودش به او باز
می گردد در نهایت لطف بپذیرد و دهنده هدیه را ثروتمند و توانگر ببیند, زیر باران نعمتی که بر سرش می بارد, همین اندیشه برای او برکت می آورد. خداوند گیرنده مطبوع را به اندازه بخشنده خوشدل دوست دارد. آدمی باید بی هیچ چشمداشتی ببخشد, حتی فکر تنگدستی نیز نباید از سر انسان بخشنده بگذرد.
چرا انسانی سالم و ثروتمند و انسانی دیگر بیمار و فقیر بدنیا می آید؟ هر معلولی را زاییده علتی است و چیزی بنام تصادف وجود ندارد. 
پاسخ قانون تناسخ است. زیرا آدمی از تولدها و مرگهای بیشماری می گذرد, تا از حقیقتی آگاه گردد که او را می رهاند. آدمی به دلیل آرزویی برنیامده به عالم خاکی باز می گردد تا دیون کارمایی خود را بپردازد یا تقدیرش را به انجام رساند. ذهن نیمه هوشیار انسان سالم و ثروتمند (بدنیا آمده) در زندگی گذشته اش تصاویر سلامت و ثروت را نقش کرده است و انسان فقیر و بیمار , تصاویر فقر و بیماری را.
10. تکذیبها و تاکیدها:
امری را جزم خواهی کردو برایت مقرر خواهد شد. تمامی آن خیر و خوشی که باید در زندگی آدمی به عینیت درآید. پیشاپیش واقعیتی است انجام یافته در ذهن الهی که به محض اینکه آن را باز شناسد یا کلام لازم را بر زبان آورند, عیان و بیان می گردد. انسان دقیق تنها باید به خواست الهی حکم کند, نه با کلمات بیهوده که باعث شکست یا بد اقبالی او شود. لذا درست طلبیدن خواسته مهم ترین نقش را دارد.
1.    باید مدام شکر و سپاس بجای آورد.
2.   طوری برخورد کند که خواسته اش را پیشاپیش ستانده یا عینیت یافته. (از پایان می آغازد یعنی ندا در می دهد که پیشاپیش ستانده است.)
3.   حکم کردن به خواست الهی (در پناه یاپرتو عنایت و لطف الهی یا مشیت الهی).
4.   طلبیدن بگونه ای درست و عالی (نه اینکه درخواست ما به دیگری لطمه ای بزند).
5.   تاکید مداوم باعث می شود که اعتقاد در ذهن نیمه هوشیار استقرار یابد. البته اگر آدمی صاحب ایمانی راسخ باشد نیازی به تکرار نیست و یکبار گفتن کافیست.
6.   هشیاری (احساس) آدمی از طلا و ثروت و توانگری یا احساس دولتمندی و اندیشه طلاست که راه هر ثروتی را بر زندگیش می گشاید. (مرد نخست برنج را طلا دید و با این اندیشه که آن قطعه طلاست غنی شد و بر عکس مرد دوم).
7.  دعا به درگاه خداوند آمیزه ای از فرمان و تقاضا و هم سپاس و ستایش باشد. لحظه ای نباید فراموش شود که برای خدا همه چیز ممکن است.
8.   بصورت استغاثه (گریه زاری) یا اسدعا نباشد.
9.   پیشاپیش تدارک ببینبد (داشتن ایمان راسخ یا فعال).
دو گرایش ساز دست دادن می شود:
1.   ناسپاسی2. ترس از دست دادن . آدمی نباید هرگز در نیمه راه باز گردد."زیرا چنین شخص گمان نبرد که از خدا چیزی خواهد ستاند." از این رو آدمی نباید سازش کند. وقتی همه کارهایت را تمام و کمال انجام دادی خاموش بایست. گاه این دشوارترین زمان برآورده شدن خواسته استچون:1. وسوسه شدن 2. به عقب بازگشتن3. سازش به جان انسان می افتد. لیکن هر که تا آخر صبر کند, نجات یابد. خواسته های آدمی اغلب در آخرین لحظه برآورده می شود. چون آدمی کار را وا می نهــد, یعنی از استدلال دست می کشد. خــرد لایتنــاهی مجال کار می یابد و بی درنگ خواسته اش عینیت می یابد.

 


نویسنده : مرجان مطلبی


 


معرفی کتب روانشناسی

 

این زندگی ماست در برابرش مسئولیم

نویسنده: بهاره دادرس
 

 

http://ketabnak.com/comment.php?dlid=51045

این زندگی ماست در برابرش مسئولیم


در اینجا هیچ کس کفش نمی پوشد !!!

 

در سالهای ۵۰ میلادی هنگامی که بعضی از کشورهای افریقایی یکی پس از دیگری به استقلال می رسیدند بعضی از آنها برای توسعه اقتصادی و اجتماعی درهای کشور را بر روی شرکتهای خارجی باز می گذاشتند . 
در آن هنگام دو شرکت بلژیکی که در کار ساخت کفش با هم رقابت داشتند بلافاصله هر کدام یک نماینده به یکی از این کشورها فرستادند تا در رابطه با بازار کفش و احتمالا راه اندازی یک کارخانه کفش سازی مطالعاتی را انجام دهند.

اولین نماینده پس از رسیدن به کشور افریقایی مورد نظر و چند ساعت گشت زدن در آن شهر خود را به شرکت مخابرات رساند و با کارفرمایش در بلژیک تماس گرفت و گفت لطفاً ترتیبی بدهید که من با اولین پرواز برگردم اینجا هیچکس کفش نمی پوشد و سرمایه گذاری در یک کارخانه کفش سازی بیهوده است!!

نماینده کارخانه دوم نیز وقتی به این شهر رسید و گشتی در شهر زد خود را به مخابرات رساند وبا کارفرمایش تماس گرفت و گفت اینجا هیچکس کفش نمی پوشد و بازار کاملاً بکر است من از امشب در هتل شهرداری مستقر می شوم ، تا راه اندازی کارخانه هرچه استوک در انبارها داریم بفرستید!!!!!!

همانطور که می بینید عملکرد یک انسان تا انسانی دیگر تا چه اندازه می تواند حتی نقشهای مهمی را در پیشبرد یک مجموعه هرچقدر عظیم داشته باشد . به نظر شما چه چیز است که این دو نماینده را از یکدیگر متمایز می سازد؟ این دقیقاً همان سوالی است که بندلر و گریندر (بنیانگذاران روانشناسی و مدیریت نوین)  از استادان دکتر معدلی از خود نمودند و در واقع این سوال انگیزه ای بود تا این دانشمندان بتوانند روانشناسی و مدیریت نوین را پایه ریزی نمایند این دو دانشمند توانستند راه کارهایی علمی را بنیان بگذارند تا با استفاده از آنها هر فرد یا کارمند یک مجموعه در هر رتبه ای که باشد عملکرد خود را بهبود بخشد و با بالا بردن تواناییهای خود بیشترین اثر گذاری مثبت را از خود بگذارد و به این ترتیب هم خود یک انسان موفق گردد و هم مجموعه را در جهت موفقیت یاری دهد.

امروز این روش کاملاً نوین توسط کانون برنامه ریزی علمی ایران به مجموعه ها و اشخاص علاقه مند با همان کیفیت آموزشی اروپایی و آمریکایی عرضه می گردد.


نویسنده : دانیال روشن کردار : ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد امام رضا ع

 

سلام بر سلطان خراسان؛ او که غبار قدمگاهش، سرمه دیدگان ماست. 

 

 میلاد على بن موسى الرضا 

مبارک باد ...

نویسنده : دانیال روشن کردار : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

داشتن- انجام دادن - پیشرفت

 

 

در گذشته نه چندان دور، خانم جوانی با همسر و پسرش در عمارت بزرگی در یک شهر آباد زندگی می‌کردند. نام شهر جدید آن‌ها «داشتن» بود. خانم جوان بسیار خشنود و شادمان بود چرا که او به تازگی از شهری به اینجا نقل‌مکان کرده بود که نامش «نه – داشتن» بود، جایی که اهالی و مردم‌اش فقیر و پاپتی بودند.

 خانم جوان می‌دانست که محله «داشتن» برای زیستن از محله «نداشتن» بسیار بهتر و مناسب‌تر است. او بسیار خشنود بود و از این رو به سرعت شروع به آموختن زبان محله جدید یعنی «داشتن» کرد و به زودی حرف زدن با آن زبان را به خوبی آموخت.یک روز زیر لب با خود نجوا می‌کرد که: در اینجا خانه زیبایی دارم، درآمد خوبی دارم، ماشین راحت و بزرگی دارم و منظره و چشم‌انداز خانه‌ام از یک سو اقیانوس بیکران است و از سوی دیگر جنگل سبزِ بی‌انتها، دیگر آدم چه می‌خواهد؟

امّا پس از مدت کوتاهی «داشتن» دیگر کفایت نمی‌کرد و حالا خانم زیبا از زندگی در «داشتن» احساس کسالت می‌کرد و حوصله‌اش سر رفته بود. یک روز دستِ پسرش را گرفت، چمدانش را بست و در حالی که نامه‌ای مبنی بر خداحافظی همیشگی برای همسرش نوشته بود، محله «داشتن» را ترک گفت تا در جایی زندگی کند که به آن «انجام » می‌گفتند.

نام دیگر این محلّه جدید «پیشرفت» بود. پس از نقل‌مکان به این محله جدید، خانم جوان احساس شادی و رضایت می‌کرد، چرا که «انجام» نسبت به «داشتن» جای بهتری برای زیستن بود و از این روخانم جوان خیلی زود زبانِ شهر «انجام یا پیشرفت» را بخوبی آموخت و با آن زبان با دیگر شهروندان حرف می‌زد: یعنی استفاده از واژه‌های «عمل کردن و انجام دادن».- 

 من شستن ظروف را انجام می‌دهم.-     من ورزش روزانه‌ام را انجام می‌دهم.-    من پختن نان را انجام می‌دهم.-    من با دوستان به مهمانی می‌روم.-       من از کتابخانه محله استفاده می‌کنم.-     من کندن میوه‌های درختان باغ را انجام می‌دهم.-     موسیقی تمرین می‌کنم.-       کتاب‌های جالب می‌خوانم.-       به دوستان و دیگر افراد کمک می‌کنم.-       مدیتیشن انجام می‌دهم.-    با مردی که قصد ازدواج با من دارد به خانه سالمندان سر می‌زنم و خدمات اجتماعی دیگری نیز انجام می‌دهم.-    در خیریه‌ای خدمت داوطلبانه انجام می‌دهم-

خانم جوان زبانِ این شهر را خیلی سریع و خوب آموخت و حالا دیگر به طور سلیس و روان با آن زبان گفتگو می‌کرد. حالا برای زیستن در شهر «انجام» بسیار احساس شادی و رضایت می‌کرد. البته که این شهر از شهرِ «نداشتن» که مردمان‌اش دچار فقر و فلاک بودند بسیار بهتر بود و حتی بر شهرِ «داشتن» هم که مردمش بسیار مادی‌گرا و اهل مال و منال و پُز دادن بودند، مزیت داشت.

امّا پس از مدتی «انجام» هم دیگر کافی به نظر نمی‌رسید، چرا که خانم زیبا متوجه شد که پسرش که اکنون نوجوان شده است، انچنان خشنود و خوشحال نیست. او هیچ‌کاری را با مادرش انجام نمی‌داد. تنها چیزی که پسرش می‌خواست این بود که برگردد به شهر «داشتن» و با داشته‌هایش زندگی راحت و بدون زحمتی را تجربه کند. مادر متوجه شد که پسرش چندی است که از زبان «نداشتن» به وفور استفاده می‌کند:-       من کفش اسکیت ندارم.-       من خواهر – برادرندارم.-       من کامپیوتر - لپ‌تاپ ندارم.-       من سرگرمی وتفریح ندارم.

این نیز باعث ناراحتی بیشتر مادر می شد. او می‌خواست که پسرش از زبان «انجام» استفاده کند و با زبانِ این شهر حرف بزند و برای آن که او را به این کار ترغیب کند همه کار کرد. اسمش را برای کلاس اسب‌سواری و سوارکاری نوشت، او را در کلاس شنا ثبت‌نام کرد، برای فرستادنِ او به اردو با گروه‌های طبیعت ‌دوست و طبیعت‌ گرد اقدام کرد. حتی با یک درمانگر که رویکرد و زبان مسلط ‌اش «عمل» و «انجام» دادن بود برایش وقت ملاقات گرفت و طبق سفارش درمانگر او را به مدرسه‌ای با تمرکز بر «انجام» و «عمل» فرستاد.

در حالی که پسر به مدرسه «انجام» می‌رفت و خودِ خانم جوان هم مجموعه «انجام»های خود را پی می‌گرفت، ولی کم‌کم احساس کسالت و ملامت دوباره به سراغ‌اش آمد تا جایی که نشست و برخواست با نامزد خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق‌اش نیز به نظر ملال‌انگیز و خسته‌کننده می‌آمد و از دیدن او و «انجام» کارها با او لذت و هیجان گذشته را تجربه نمی‌کرد.

در این بین یک روز از دیگران شنید که شهری در دوردست‌ها هست به نام شهرِ «شدن» که از شهر «انجام» بهتر است و چندین مرتبه از شهر «داشتن» و از هر لحاظ بهتر و برتر از شهر «نداشتن» است.بنابراین به دفتر مسافرتی محل رفته و برای مهاجرت به شهر «شدن» بلیط قطار گرفت.روز بعد در حالی که در کوپه قطار نشسته بود، خانم کهنسالی که در کنارش بود از او پرسید: خانم خوشگله عزم کجا داری؟خانم جوان به طور مختصر سیرِ زندگی و تاریخچه گذار از شهرهای مختلف را برای پیرزنِ خردمند نقل کرد و گفت که به جستجوی شهر «شدن» است.خانم کهنسال گفت: عجب اتفاقی! چون من هم اکنون راهی شهر «شدن» ام.خانم جوان در حالی که به طور سلیس و روان به زبان «شدن» حرف می‌زد، ادامه داد: بی‌صبرانه منتظر یافتن سرزمینی هستم که فراسوی ضروریات زندگی که در شهر «نداشتن» وجود نداشت و زرق‌ و برق‌ها و مادیات شهر «داشتن» و تلاش‌های مکرر شهر «انجام» باشد و رضایت‌خاطر لازم را برایم به ارمغان آورد.خانم کهنسال گفت: عزیز من، قربونت برم، شهرها تفاوت آنچنانی با هم ندارند و نمی‌توان گفت که واقعاً یکی از آن‌ها بهتر از دیگری است. آنچه که من در طی عمر طولانی ام فهمیدم این است که عاقلانه است که در همه این شهرها زندگی کنم و به زبان همه شهرها سلیس و روان حرف بزنم.خانم جوان سریعا پاسخ داد: ولی مطمئناً در شهر «شدن» می‌توانم چشم‌اندازام به زندگی را توسعه دهم، پتانسیل‌هایم را تحقق بخشم و خودشکوفا شوم.

او در حالی که این جملات را با زبان «شدن» بیان می‌کرد سعی داشت تا با لهجه زیبای آن شهر را در کامل‌ترین شکل خود حرف بزند.خانم کهنسال: درست می‌فرمایید، من هم دوست دارم که بتوانم با شهروندان شهرهای «انجام»، «داشتن» و «نداشتن» که زبان شهر «شدن» را هرگز نمی‌فهمند براحتی گفتگو کنم. اگر چه نمی خواهم ادای نخبه شهر «شدن» را درآورم،  امّا اجازه بده که الفبای یک زبان جهانی را به تو بیاموزم که همه مردم در تمام شهرها آن را می‌فهمند، شاید این مهارت به کارت آید.در همین حال پیرزن کیف‌دستی‌اش را باز کرد و یک کارت که این‌گونه به نظر می‌رسید را از کیف درآورد:بودن/ شدن /انجام دادن /داشتن/ خواسته ها

خانم کهنسال آنگاه از خانم جوان خواست که در ستون خواستن هر آنچه که می‌خواهد داشته باشد را لیست کند، سپس در حالی که جوان مشغول نوشتن فهرست خواسته‌هایش بود، او نیز نگاه خود را  از پنجره به جاده‌های روستایی و درختان کنار جاده انداخت تا از مشاهده آنها لذت ببرد.

 وقتی خانم جوان فهرست خواسته‌هایش را به اتمام رساند، خانم کهنسال پرسید:-       ازاین تمرین چه آموختی؟-    فهمیدم که فهرست کردن آنچه "می‌خواهم" ولی ندارم بسیار آسان است. امّا بیاد آوردن چیزهایی که "می‌خواهم" و هم‌اکنون آن‌ها را دارم و می‌خواهم آن‌ها را حفظ کنم سخت‌تر است.

سپس خانم کهنسال از خانم جوان خواست که در گامِ بعدی تعیین کند که کدام‌یک از خواسته‌ها جزء «داشتن»، «انجام دادن» یا «شدن» است.خانم جوان سریع فهرست را مرور کرده و جلوی هر کدام با علامت د،ا و یا ش نوعِ هر کدام از خواسته‌ها را مشخص کرد. آن‌گاه خانم کهنسال دوباره از او پرسید:-     حالاچه چیزی یاد گرفتی؟-    اکثر خواسته‌هایم از نوع «انجام» دادن بودند، زیرا این زبانی است که من سال‌ها با آن گفتگو می‌کنم و جالب اینجاست که اگر همین کار را با خواسته‌های پسرم انجام بدهم، خواسته‌های او بیشتر از نوع «داشتن» خواهد بود. پس خیلی عجیب نیست که ما این همه مشکلِ ارتباطی داشتیم و همدیگر را نمی‌فهمیدیم. این‌گونه به نظر می‌رسد که ما با دو زبان مختلف با هم حرف می‌زدیم.

خانم کهنسال در حالی که گفته‌های او را تأیید کرد، گفت: خوب، گام بعدی کلید اصلی فهم و مفاهمه جهانی است. حالا از بالای لیست یکی یکی آن‌ها را بخوان و از خودت سؤالِ «اگرتواین را …» از خودت بپرس. بگذار اولین خواسته‌ات را با هم انجام دهیم تا خوب متوجه باشی چه کار باید بکنی.بودن/ شدن/انجام دادن/داشتن/خواسته ها

تو می‌خواهی که سفر کنی. پس آن را به عنوان یک عمل که لازم است انجام شود، طبقه‌بندی کرده‌ای. حالا سؤالی که باید از خودت بپرسی این است که:-       اگر سفر کنی، آنگاه چه خواهی داشت؟-       اگر سفر کنم،  هیجان، ماجراجویی و یادگیری‌های جدید خواهم داشت.-    حالا همین را زیر کلمه «داشتن» بنویس. و بعد سؤال دوم را برای خودت طرح کن! اگر سفر کنی و هیجان را تجربه کنی و چیزهای جدید بیاموزی، آنگاه چه فردی خواهی بود؟  یا خواهی شد؟خانم جوان سریعاً پاسخ داد: مستقل. و سپس رو به خانم کهنسال گفت: – - اجازه بده بعدی را خودم تمرین کنم.یک ماشین نو می‌خواهم. این زیرِ «داشتن» قرار می‌گیرد. اگر یک ماشین نو داشته باشم، چه کار می‌کنم؟ به شیراز سفر می‌کنم.سپس به شیراز سفر می‌کنم را در ستون «انجام دادن» نوشت و باز از خود پرسید: اگر یک ماشین نو داشته باشم و به شیراز سفر کنم، آنگاه چه خواهم شد؟ و پاسخ داد: شاد و خشنود. فهمیدم! فهمیدم!.و آنگاه با شور و هیجان همین روش را برای دیگر "خواسته‌هایش" نیز انجام داد. وقتی تمام فهرست را تکمیل کرد و دوباره به آن نگاهی انداخت، خانم کهنسال دوباره پرسید: حالاچه چیزی آموختی؟خانم جوان در حالی که با تعجب می‌نگریست پاسخ داد:-   نمی‌دانم. اطلاعات زیادی اینجاست. کم‌کم دارم متوجه یک الگوی خاص یا طرح غالب در اینجا می‌شوم. امّا نمی‌دانم از کجا شروع کنم.-       شاید این بتواند کمی کمک‌ات کند.خانم کهنسال این را گفت و نگاهی به کیف دستی‌اش انداخت و از آن یک کارت دیگر را بیرون کشید. در بالای کارت این واژگان با خط درشت نوشته شده بود:عشق وتعلق خاطرپیشرفت / قدرت آزادی بقا و زنده ماندن تفریح

 آنگاه برای خانم جوان توضیح داد که: حالا تمام واژه‌های نوشته شده در کارت اوّل را در زیر هر یک از این نام‌ها که در این کارت هست قرار بده. لازم نیست که یک کلمه حتماً فقط در زیر یک نام مثل تفریح یا آزادی بیاید. شاید یک کلمه بتواند در زیر چند نام قرار گیرد. مثلاً همین سفر شاید بتواند نوعی آزادی باشد و همچنین نوعی تفریح و چون در سفر امکان بازدید از اقوام و اعضای خانواده هم شاید مطرح باشد، پس نوعی عشق و احساس تعلق نیز محسوب می‌شود.

خانم جوان با همین راهنمایی شروع به طبقه‌بندی کلمه‌ها در زیر 5 نام شد. پس از اتمام تکلیف، خانم کهنسال دوباره سؤال جادویی‌اش را پرسید:-       ازاینکارچه آموختی؟-    متوجه شدم که اکثر کلمه‌های من در زیر نام عشق و احساس تعلق قرار گرفتند و تقریباً هیچ چیزی در ستونِ تفریح ندارم. فکر می‌کنم من آزادی و تفریح خود را رها کرده‌ام و تمام وقت و انرژی‌ام را صرف فکر پیدا کردن شهر کاملی که بتوانم در آن «عشق» واقعی را تجربه کنم، کرده‌ام.

خانم کهنسال در حالی که او را تأیید می‌کرد، از او پرسید:-       آیا برای بهبودی شرایط خودت هیچ طرح عملی در ذهن داری؟-    معلومه که دارم. خودتان هم بهتر از من می‌دانید که طرح‌ریزی کردن یکی از کارهای «انجام» دادنی است و دیدید که زبانِ «انجام دادن» چقدر برای من ساده و روان است.در حالی که به یافته‌های خودش در اثر مراوده و گفتگو با پیر خردمند فکر می‌کرد، قطار به ایستگاه بعدی رسید.خانم جوان از پیرِ خردمند تشکر کرد و از قطار پیاده شد تا با قطاری که برمی‌گردد به شهر «انجام» برود، جایی که نامزد جوان و خوش‌ قیافه‌اش انتظارش را می‌کشید، مردی که او را دوست داشت و به او احساس تعلق می‌کرد. پس از رسیدن به شهر «انجام» تصمیم گرفت که از اکنون به بعد زبانِ جهانی تازه‌آموخته‌اش را با همسر و فرزندش به کار گیرد. و از زمانی که شروع به تفکر و گفتگو به این زبان نمود، خشنود و شاداب روزهای زیبایی را زندگی کرد.البته هنوز این شایعه وجود دارد که پیر کهنسال خردمند قصه ما هنوز هم در قطار بین شهرهای مختلف در سفر و کسانی که عزم سفر به شهر های دیگر را دارند راهنمایی می کند.

                                                        دکتر علی صاحبی مربی ارشد موسسه ویلیام گلسر


نویسنده : دانیال روشن کردار : ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 


To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation 
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place 
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio 
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside 
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm 
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam 
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to 
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year 
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces 
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours 
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason 
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you 
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours 
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person 
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team 
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top 
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends 
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person 
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

To pass time with your best friends 
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy 
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed 
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach 
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you 
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh 
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life 
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند

Let us learn to cherish them 
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed" 
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"


----------------------------------

زندگی حکمت اوست ..

زندگی دفتری از خاطره هاست...

چند برگی را تو ورق خواهی زد...

ما بقی را قسمت...

لحضات زندگی از نگاه چارلی چاپلین





تکنیک آنکور (Anchor) در ان ال پی

 

واژه آنکور Anchor به معانی لنگر کشتی – مهار کردن – تکیه گاه – محکم شدن ترجمه شده است. در ان ال پی هر محرکی که موجبات تغییر در حالت ما را فراهم سازد، آنکور یا برانگیزاننده نامیده می‌شود.

 

به بیانی دیگر می‌توان گفت در NLP آنکور عبارت است از هم نشینی یا پیوند یک محرک عصبی (Stimulus) با یک پاسخ قابل پیش بینی. آنکورها می‌توانند به صورت طبیعی پیدا شوند و یا مطابق خواسته خودمان به وجود آیند. به عنوان مثال ممکن است بوی اسکناس نو و تا نشده شما را یاد دوران کودکی و ایام عید بیاندازد و مقداری از خاطرات و احساسات مربوط به آن دوران را در شما به صورت تصورات ذهنی باز آفرینی کند.

 


 

آنکور

 

- دو نوع آنکور وجود دارد که عبارتند از:

 

-I آنکورهای مثبت:

 

آنکورهایی هستند که حالت بیرونی مطلوبی را ایجاد می‌کنند.

 

آنکور مثبت می‌تواند امنیت، خوشحالی، احساس قدرت، اعتماد به نفس و... را افزایش دهد.

 

آنکور مثبت بر لحظه‌های خوب تاکید یا آن را ایجاد می‌کند. به عنوان نمونه در یک مسافرت دل انگیز تابستانی، به هنگام رانندگی در جاده‌های کوهستانی همزمان به یک آهنگ و موسیقی زیبا گوش می‌دهید، بعداً که به همان موسیقی گوش بدهید یاد لحظات خوش آن سفر برای شما تداعی می‌گردد.

 

-II آنکورهای منفی:

 

آنکورهایی هستند که حالت درونی و حس های نامطلوب و ناراحت کننده را بر می‌انگیزاند.

 

فرضاً در غم و اندوه از دست دادن یک عزیز به سوگ نشسته‌اید و در اوج ناراحتی هستید، فردی نزد شما می‌آید و دست روی شانه چپ شما می‌گذارد و چند ثانیه شانه شما را لمس می‌کند. در آینده وقتی شانه چپ شما لمس شود، احساس خوبی در شما بوجود نمی‌آید. 

 

آنکورهای حسی یا لمسی به عنوان قوی‌ترین نوع آنکور عمل می‌کند.

 

حال ببینیم اگر یک فوتبالیست حرفه‌ای در موقعیت حساس مثل زدن ضربه پنالتی قرار گیرد، چگونه می‌تواند از این تکنیک بهره‌مند شود.

 

او می‌تواند قبلاً برای خود تعیین کند که چه وضعیتی را می‌خواهد.

 

در قدم اول با بوجود آوردن یک تصویر ذهنی مربوط به یک خاطره دل انگیز و یادآوری کسب پیروزی و قهرمانی در مسابقات ورزشی در خاطره خود غرق می‌شود و همه جزئیات حسی مربوط به آن را به یاد می‌آورد. 

 

در قدم بعدی زمانی که به اوج خاطره‌اش می‌رسد، مچ دست خود را گرفته و لمس می‌کند تا با این محرک عصبی (Stimulus) نسبت به آن خاطره شرطی شود. از آن به بعد هر موقع بخواهد ضربه پنالتی بزند، با گرفتن و لمس کردن مچ دست آن خاطره پیروزی و قهرمانی در او زنده می‌شود و با قدرت و شایستگی تمام اقدام به زدن ضربه پنالتی می‌کند.

 

هر چند در اینجا به بیان و طریقه ساختن آنکور پرداختیم ولی باید تأکید کنم که این توضیحات در ساده‌ترین سطح آموزش و یادگیری این بحث قرار دارد. بهترین راه برای استفاده کردن از این تکنیک‌ها این است که دوره عملی آن را حتماً تحت نظر یک استاد مجرب و دوره دیده طی نمایید. زیرا ان ال پی بیش از آنکه یک تئوری باشد یک کار عملی است.


 


۱۳ روش برای شاد کردن خانمها

 

 

۱) زن ها دوست ندارند میهمان ناخوانده داشته باشند، بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی آنها برای پذیرایی امری حیاتی است.

 

۲) با همسر خود در هر کاری موافقت کنید، خواهید دید که زندگی چقدر راحت تر  می شود!

 

۳) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟

 

۴) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید.  وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف کنید!

 

۵) وقتی اوضاع قمر در عقرب است، لبخند را فراموش نکنید. اگر بخندید دنیا هم با شما  می خندد و اگر گریه کنید یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت.

 

۶) از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد مؤثر واقع می شود.

 

۷) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است. مادری بسیار خوب، عروسی بهتر از دیگر عروسها و اگر به این طرز فکر ادامه دهید، او همین طور خواهد شد.

 


 

شادکردن خانمها

 

۸) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلبازی کنید. اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجید را داشته باشد و گرنه ممکن است نتیجه خوبی ندهد.

 

۹) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود.

 

۱۰) به جای هدایای گران بها، وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید. نشان دهید که به او توجه دارید، حتی پس از یک روز کار سخت!  برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند.

 

۱۱) بدانید زمانی که همسرتان از سردرد شکایت می کند، چاره درد او قرص مسکن نیست، بلکه یک لبخند است.

 

۱۲) زیباترین واژه در دنیا شاید "متشکرم"  باشد ولی با این حال همه شوهران دنیا  می دانند که هرگز نباید از همسرشان انتظار تشکر داشته باشند! اگر به او گردن بند الماس بدهید، مطمئناً می گوید که زمرد را بیشتر دوست دارد!

 

۱۳) هرگز با همسرتان نجنگید، چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن دارید استفاده کنید.  بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید.


نویسنده : دانیال روشن کردار : ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

گوینده : ؟؟

 

  راز یک زندگی زیبا این است

      که امروز با خدا گام برداری

         و برای فردا به او اعتماد داشته باشی ...



من می توانم


Ants Wordsانرژی مثبت

 
من می توانم
اولین قدم و مهم ترین قدم برای انجام کاری، بکار بردن همین واژه (من  می توانم) است
به خاطر داشته باشید قدرت روح شما چندین برابر قدرت جسم شماست، پس با استفاده از نیروی درونی و روح خود می توانید به هر سمتی که خواستید حرکت  کنید...، روزانه بارها به خود بگویید من قادرم به همه خواسته هایم برسم

مایکل شوماخر آلمانی زمانیکه 14 ساله بود آرزو داشت تا روزی یک دوچرخه کورسی داشته باشد، برای خرید دوچرخه کفشهای همشارگردیهای خودش را واکس  میزد
یک روز وقتی در راه خانه بود متوجه شد که مسابقه رالی در محل سکونت آنها قرار است انجام شود، تمام  پولی را که جمع کرده بود صرف خرید بلیط مسابقه کرد...، زمانیکه مسابقه را میدید یاد زحماتیکه برای بدست آوردن پول کشیده بود افتاد، در حین مسابقه آرزوی او  بزرگتر از داشتن یک دوچرخه کورسی شد
او الآن نفر اول مسابقات فورمول یک رانندگی دنیاست
در  کتابی که او نوشته است، در بالای هر صفحه این واژه نوشته شده :  
I  Can     و      او  توانست 
 
خدا
 
خدا از دیدگاه فلسفی حال است...، یعنی در گرو بعد زمانی و مکانی خاصی نیست
خدا ماده نیست، پس هیچ تعریفی برای او ارائه نمیشود، چرا که انسان فقط قدرت تفکر در مورد ماده را دارد
خداوند بارها فرموده به جای فکر کردن و اندیشیدن در مورد من، در مورد مخلوفات من بیندیشید


انسان موجودی عجیب است، که شناخت تمام توانائیهای او غیر ممکن است
خودتان را دست کم نگیرید
اگر انسان روزی بتواند فقط از 50 درصد مغز و توانائی خود استفاده کند در آن روز معجزه ای دیگر شکل گرفته و برای همه انسانهای دیگر باور نکردنی خواهد بود

همانطور که گفته شد نابغه ترین انسان، فقط از 5 درصد مغر خود استفاده  کرده است، اگر این نظریه درست باشد، من تا الآن از یک هزارم مغز خودم هم استفاده  نکردم...، شما چطور...؟؟!!


خالی از هر فکر

 

خیاطی می‌گفت:‌ «اگر شب‌ها جیب‌های لباس‌ها را خالی کنید، لباس‌ها زیباتر
به نظر می‌رسد و بیشتر عمر خواهند کرد بنابراین، من قبل از خواب، اشیایی
مانند خودکار، پول خُرد و دستمال را از جیبم در می‌آورم و آن‌ها را مرتب
روی میز می‌گذارم.چیزهای زایدی مثل خرده کاغذ و ... را به درون سطل زباله
می‌ریزم. با این کار، احساس می‌کنم که همه چیز تمام شده و بار آن‌ها را
از ذهنم خارج گردیده است یک شب، وقتی که مشغول این کار بودم به نظرم رسید
که ممکن است خالی کردن ذهن نیز مانند خالی کردن جیب باشد. همه‌ی ما در طی
روز، مجموعه‌ای از آزردگی، پشیمانی، نفرت و اضطراب را جمع آوری می‌کنیم.
اگر اجازه دهیم که این افکار انباشته شوند، ذهن را سنگین می‌کنند و عامل
مختل کننده در آگاهی می‌شوند سپس تصور کردم که این زباله‌های ذهن در
زباله‌دانی خیال می‌ریزند. این کار، باعث احساس آرامش و رها شدن از
باورهای ذهنی می‌شود و خواب را آسان‌تر می‌کند. ذهن که بدین ترتیب از
عوامل انرژی خوار پاک شده است، می‌تواند با استراحت کردن قوایش را تجدید
کند.


یک تکنیک ذهنی برای تحول اساسی در زندگی


یک تکنیک ذهنی برای تحول اساسی در زندگی


دکتر کوروش معدلی ،بنیانگذار NLPعلمی در ایران، از ساخت ذهنیت جدیدی در زندگیتان می گوید که نتایجش شگفت انگیز است و به شما یاد می دهد: چگونه ذهن خود را آهنربای پول کنید؟ 
یکی از مهم ترین ابعاد افکار ما نگاهی ست که به خودمان داریم و همین نگاه،تاثیر بسزایی روی عملکرد ما دارد.خیلی از ما نگاه مثبتی به خودمان نداریم و این شاید نگاه و تصویری که از خود داریم، زندگی ما را می سازد و تبدیل به همان دنیای بیرون ما می شود و در واقع سازنده اصلی هویت ماست.

رویکردی به نام"چگونه ذهن خود را آهنربای پول کنیم؟"که سمینارش هم برگزار خواهد شد به ما می گوید که چطور تصویر نامطلوبی را که نسبت به خودمان داریم ، تغییر دهیم. 
در این مقاله می خواهم بخش هایی از این تکنیک را به شما آموزش دهم.تصویری که از خودمان داریم بنا بر اتفاقی ست که از کودکی برای ما افتاده است و تا به امروز ادامه دارد. این تصویر نشان دهنده عزت نفس و اعتماد به نفس و دارایی های ماست.


عزت نفس یعنی من چقدر برای خودم ارزش قائل هستم و خودم را لایق و شایسته چه مقدار پول و ثروت می بینم.هر اتفاق خوب یا بد در زندگی ما، در تصویر ذهنی که از خود می سازیم تاثیر دارد.نکته اساسی این است که انسان ، بیشتر بر موارد منفی توجه می کند تا نقاط مثبت زندگی خود. دلیلش هم این است که انتظارات مثبتی از خود داشته ایم که برآورده نشده اند و همین ذهنیت ما را نسبت به خودمان دچار اختلالاتی کرده است.به هر حال محدودیت هایی در زندگی همه ما رخ می دهد که شرایط را مطابق آن چه انتظار داریم پیش نمی برد.


ادامه مطلب

دوستت دارم " پدر "

داستانی عبرت انگیز . که عایا دنیا و لوازم و ابزار موجود در آن انقد ارزش دارند ؟

 

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتومبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده. در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد. وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !! آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد. حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

راز های دانیال

 

 

جمله های موفقیتی که باید طی کرد :

 

  • مسئولیت هر کاری به گردن خودمان است .
  • عشق به خودتان ، عشق به کارتان ، عشق به هدفتان
  • دربرابر عشق ، محال سر تسلیم فرو می آورد.
  • هیچی نداشته باش " ایمان به خدا " فقط داشته باش .
  • راز موفقیت : هدفی را بی وقفه دنبال کردن .

عشق یعنی این....

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ 
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

 

 


مورچه ی عاشق

 

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های
پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:
معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به
عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را
انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت
کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد

و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می

آورد...

تمام سعی مان را بکنیم،
پیامبری همیشه در همین نزدیکیست...



آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟

 

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...