کانون آموزش مراحل موفقیت

افراد خوشبخت، افراد مسئولیت پذیر هستند

مسئولیت‌پذیری‌ یکی‌ از اساسی‌ترین‌ ابزار موفقیت‌ است‌. در واقع‌ قبول‌ مسئولیت‌ زندگی‌،نقطه‌ آغاز تمام‌ دستاوردهای‌ بزرگ‌ است‌؛ زیرا آدمی‌ بدون‌ پذیرش‌ مسئولیت‌ از تعیین‌ اهداف ‌زندگی‌اش‌ نیز اجتناب‌ می‌کند و به‌ فرض‌ اینکه‌، اهدافی‌ را هم‌ تعیین‌ کند، از پیگیری‌ آن‌ عاجز خواهد بود. شما معمار زندگی‌ خویشید و مقدرات  ‌و سرنوشت‌ خود را رقم‌ می‌زنید. هر جا که‌ هستید و هر کاری‌ که‌ می‌کنید، عمدتاً  نتیجه‌ انتخاب‌، رفتار و جهت‌گیری‌ آزادانه‌ خودتان‌ است‌. شما تبدیل ‌به‌ همان‌ می‌شوید که‌ اغلب‌ اوقات‌ به‌ آن‌ فکر می‌کنید و فقط خودتان‌   می‌توانید تصمیم‌ بگیرید که‌ در چه‌ موردی‌ و چگونه‌ فکر کنید. توجه‌ داشته‌ باشید که‌ هیچ‌کس‌ نمی‌تواند به‌ جای‌ شما تصمیم ‌بگیرد و یا به‌ اندازه‌ خودتان‌ مراقب‌ و دلسوز زندگی‌ شما باشد، پس‌ اگر مایلید با اوضاع و شرایط متفاوتی‌ در زندگی‌ خود رو به‌ رو شوید، ابزار تغییر و تحول‌ را در وجود خود جستجو کنید.

 

اندیشیدن‌، سخن‌گفتن‌، عمل‌ کردن‌ و راه‌ رفتن ‌همانند فردی‌ کاملا ًمسئول‌، احساسی‌ سرشار از آرامش‌ و اعتماد به‌ نفس‌ در شما می‌آفریند. طبیعی‌ است‌ که‌ هر چه‌ بیشتر سرنخ‌های‌ زندگیتان‌ را دراختیار بگیرید، خود را دوست‌داشتنی‌تر خواهید یافت‌، همچنین‌ هر گاه‌ مسئولیت‌ پذیری ‌به‌ ذهن‌ ناهوشیارتان‌ راه‌ پیدا کند و پس‌ از تأیید، در آن‌ جایگزین‌ گردد و به‌ صورت‌ عادت‌ روزمره ‌در آید، از آزادی‌ عمل‌ بیشتری‌ برخوردار خواهید شد.

 

امرسون‌ گفته‌ است‌: (برای‌ شناخت‌ عظمت‌ و بزرگی‌ افراد، مسئولیت‌های‌ آنان‌ را کانون‌ توجه‌قرار دهید.)

 

همواره‌ یک‌ تفاوت‌ عمده‌ بین‌ پیروزمندان‌ و بازندگان‌ حاکم‌ است‌، اینکه‌ بازندگان‌ همواره‌ از قبول‌ مسئولیت‌ها امتناع‌ می‌کنند، اوضاع‌ و شرایط دلخواه‌ و مساعد را به‌ بخت‌ و اقبال‌ خود نسبت ‌می‌دهند و وضعیت‌ نامطلوب‌ را ناشی‌ از دوست‌، والدین‌، مدیر و... می‌دانند. حال‌ آنکه‌ افراد برجسته‌ بر این‌ باورند که‌ هر موضوع‌، هر فرآیند و هر فعالیت‌ از بطن‌ (من‌) قدرتمند ناشی‌ می‌شود. به‌ علاوه‌ خوب‌ می‌دانند که‌ دستیابی‌ به‌ خواسته‌ها بدون‌ پرداخت‌ بها و قیمت‌ مناسب‌ میسر و ممکن‌ نیست‌ و پرداخت‌ بها در وهله‌ نخست‌، مستلزم ‌پذیرش‌ مسئولیت‌  است‌. تمام‌ افراد موفق‌ صرفنظر از رده‌ شغلی‌ و موقعیتی‌ که‌ دارند، به‌ گونه‌ای‌ کارمی‌کنند که‌ گویی‌ کارفرمای‌ خویشند و این‌ رمز موفقیت‌ آنهاست‌.

 

 

ادامه مطلب

تغییر طرز تفکر و دگرگون کردن زندگی

 

نگرش ما به زندگی یعنی همه چیز! چند روز پیش تبلیغی در مورد افسردگی در تلویزیون دیدم که افراد را به " تغییر طرز تفکر " تشویق می کرد. واقعاً آفرین به همچنین تبلیغاتی که هوشیاری ایجاد می کند. برای دست یافتن به قانون جاذبه در زندگی — یعنی جذب کردن بیشتر چیزهایی که در زندگی می خواهیم به سمت خود، و تبدیل منفی ها به مثبت — باید طرز تفکرمان را تغییر دهیم و یک نگرش جدید به زندگی پیدا کنیم.

سالها پیش مربی اخلاقم در مورد تغییر دیدگاه به روشی بسیار ساده صحبت می کرد. از طریق تصاویر و احساسات. او به من نشان داد که چطور حرکت دادن یک پا به سمت راست یا چپ یا جلو و عقب، دیدگاه شما را نسبت به صحنه ای که مقابلتان قرار دارد، تغییر می دهد. وقتی از زاویه ای متفاوت به دنیا و آدم ها درون آن نگاه می کنید، آن را متفاوت خواهید دید و متفاوت درمورد آن فکر خواهید کرد. تغییر دیدگاه، تغییر زاویه دیدی که با آن به خودتان و دنیایتان نگاه می کنید، در چیزهایی که می بینید و واکنشی که به آنها می دهید، تاثیر می گذارد.


پسری که دل مادرش را یک عمر شکست

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.

 اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

 به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اون جا دور شدم.

 روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره.

فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو .. کاش مادرم  یه جوری گم و گور می شد...

 روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

 اون هیچ جوابی نداد...

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

 احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

 دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

 اون جا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

 تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

 اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو.

ادامه مطلب

داستان زیبای تله موش

 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورد‌ه‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد». میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می‌توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟

در نیمه‌های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند ...حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 

شاید چیزی که امروز مشکل دوست توست فردا مشکل خود تو باشد.

یادمان باشد اگر در یک مکان با یک گروه در حال زندگی یا کار هستیم ، تک تک مشکلات افراد گروه باید بصورت گروهی حل شود ، این زمان است که قدرت کار گروهی جلوه نمائی میکند.


ارزش ما انسانها

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ 
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ 
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. 
و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی باشیم
 

اره

 

روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول بریدن شاخه های درختان است . 

پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی  کنی تا سریعتر شاخه ها را ببری . مرد گفت  وقت ندارم بایدهیزم ها را تحویل دهم  کارم خیلی زیاد است و حتی گاه شب ها هم کار میکنم تا سفارش ها را به موقع برسانم .  دیگر وقتی برای تیز کردن اره نمی ماند . 

مرد داستان ما اگر گاهی می ایستاد و وقتی برای تیز کردن اره اش می گذاشت شاید دیگر با کمبود وقت مواجه نمی شد چون بدون شک با اره کند نمی توان سریع و موثر کار کرد .

حکایت بیشتر ما انسانها نیز همین است .

باید اندکی تامل کنیم . گاه ذهن ما بسیار درگیر کار یا تحصیل است و ما با فشار زیاد  سعی در پیش کشیدن خود داریم . 

گاه باید بایستیم و به درون خود رسیدگی کنیم و اره ذهن و روح خود را تیز کنیم 

زندگی ترکیبی است از تناقض هاست.


امید

 

زندگی را باور کن همانگونه که هست

با همه دردها و رنجهایش

با همه شادیها و غمهایش

با همه سختیها و پیروزی ها یش

با همه دلفریبی هایش باهمه شکستها و پیروزی هایش

و با همه خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش

و زندگی را دوست بدار به سرنوشت ارزش بده

در تمام مراحل زندگی امیدوار باش

هر روز را با امید و ایمان به خدا

و فردا ئی بهتر به شب بر سان

اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیبا تر شود

یقین داشته باش

که از دید خداوند پنهان نخواهی ماندش


لیوان را زمین بگذار!

 

استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا گرفت که همه ببینند .

بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم .
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدر است . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد .

حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری گفت : جسارتا“ دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید .
وهمه شاگردان خندیدند .

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ و در عوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید .

استاد گفت : دقیقا“ . مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، ذهنتان به درد خواهند آمد . اگر باز هم بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .

 فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید .
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ،  هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید !


چرا زاویه دید اینقدر مهم است؟

 

به این حجم از اشیا نگاه کنید. آیا پیامی در آن مستتر است؟!

 

 

بیشتر دقت کنید و از زاویه دیگری نگاه کنید:

 

 

باز هم نشد؟!

پس لازم شد که باز، از زاویه دیگری نگاه کنیم!

 

 

دیدید؟ چیزی که در ابتدا برای ما بی‌معنی بود، در یک زاویه دید خاص، زیبا و هنری و مبتکرانه به نظر می‌رسد.

وقتی با یک معادله ریاضی کلنجار می‌روید و نمی‌توانید حلش کنید، وقتی در مورد یک معضل اجتماعی اندیشه می‌کنید و جز فرسایش مفز چیزی حاصلتان نمی‌شود، زمانی که امکانات و نداشته‌های خود را در جهت نیل به هدفتان فهرست می‌کنید و ناتوان از تصمیم‌گیری می‌شوید، در بسیاری از موارد تغییر زاویه دید است که به کمکتان می‌آید، نه اصرار بر تمرکز بیشتر. حتی خرد جمعی هم اگر نخواهد زاویه دید را تغییر دهد و مصر بر نگریستن از یک زاویه باشد، نمی‌تواند تصویر مطلوب غایی را ایجاد کند.

اما اطلاعاتی در مورد این پرتره سه‌بعدی از محمد علی کلی:

این حجم زیبا و ابتکاری به وسیله مایکل کالیش ساخته شده است و متشکل از ۲۵۰۰ کیسه بوکس، ۱۰٫۵ کیلومتر کابل فلزی ضدزنگ و بیش از ۱۱۰۰ متر لوله آلومینیومی است. سه سال طول کشید تا این بنای ۶٫۵ متری ساخته شود.




با کلامتان بهشت بیا فرینید!

 

چرا کلام ؟ کلام شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیما از سوی خداوند به شما داده شده است.

شما از طریق کلام توان آفریننده گی خویش را بیان می کنید. از طریق کلام است که همه چیز را متجلی می کنید به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام متجلی می شود. آنچه آرزو می کنید، آنچه احساس می کنید و آنچه حقیقتاً هستید همه از طریق کلام متجلی می شود.

برای احساس بهشت با خود پیمان ببندید که با کلامتان گناه نکنید. مهمترین راز ورود به بهشت درونی‌ در همین میثاق نهفته است.

کلام تنها یک نشانه یا یک نماد مکتوب نیست. کلام یک نیرو ست؛ اقتداری است که برای بیان و ارتباط برقرار کردن، اندیشیدن و نهایتا برای آفرینش رویدادهای زندگی خود در اختیار دارید. شما می توانید سخن بگویید؛کدام حیوان دیگری در روی این سیاره می تواند سخن بگوید؟ کلام قدرتمند ترین ابزاری است که به عنوان موجودی بشری در اختیار دارید و  این ابزاری جادویی است. اما مانند شمشیری دو لبه کلام شما می تواند زیباترین رویاها را بیافریند و یا همه چیز را در اطراف شما نابود سازد. یک لبه آن استفاده نادرست از کلام است که دوزخی واقعی می سازد. لبه دیگر آن بی عیب و نقص بودن کلام است، معصوم بودن آن است که فقط زیبایی، عشق و بهشت زمینی را می آفریند.کلام بسته به این که چگونه مورد استفاده قرار گیرد ممکن است شما را آزاد سازد و یا شما را از آنچه اکنون هستید بیشتر در بند کند. همه افسونی که شما دراختیار دارید مبتنی بر کلام است.کلام شما افسون خالص است و استفاده غلط از آن جادوی سیاه.

کلام به قدری قدرتمند است که با یک کلمه می تواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیون ها انسان را نابود سازد. سال ها پیش مردی در آلمان با استفاده از کلام  همه مردم یک کشور را که از باهوش ترین اقوام بودند، آلت دست قرار داد. او آنها را تنها با قدرت کلام خویش به سوی جنگی جهانی سوق داد و دیگران را متقاعد کرد تا هولناک ترین اعمال خشونت بار را انجام دهند. او ترس مردم را با کلام تقویت کرد و مانند انفجاری بزرگ، جنگ و کشتار سراسر جهان را فرا گرفت. در همه جای دنیا انسان ها انسان های دیگر را نابود کردند، چون از یکدیگر می ترسیدند. کلام هیتلر که مبتنی بر باورها و میثاق های ترس آور بود تا قرن های متمادی در خاطر بشر خواهد ماند.

ذهن آدمی به خاکی بارور می ماند که دائما بذرهایی در آن کاشته می شود. بذرها عقاید، آرمان ها و مفاهیم هستند. شما بذری را می کارید، اندیشه ای را می کارید که آن رشد می کند. کلام مانند بذر است و ذهن بشر بسیار حاصلخیز! تنها مشکل اینجا است که اکثرا برای بذرهای ترس حاصلخیز است. هر ذهنی حاصلخیز است اما تنها برای نوعی از بذر که آمادگی آن را دارد. آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی حاصلخیز است و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم.

بی گناه بودن در کلام، یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی؛ یعنی به کار گرفتن انرژی در جهت حقیقت و عشق به خود. اگر با خودتان میثاق ببندید که در کلام تان بی گناه باشید دقیقا به همین قصد، آن وقت حقیقت از طریق شما تجلی می کند و همه سموم  عاطفی ای را که در شما وجود دارد، شستشو می کند. اما بستن این میثاق دشوار است چون ما آموخته ایم که دقیقا بر عکس عمل کنیم. ما آموخته ایم که دروغ بگوییم، هم در ارتباطمان با دیگران و هم در ارتباط با خودمان و این دومی خیلی مهم تر است. ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم. معصوم بودن در کلام یعنی آن را علیه خویشتن بکار نگرفتن. اگر من شما را در خیابان ببینم و احمق خطاب تان کنم به نظر می رسد که از کلام علیه شما استفاده کرده ام اما در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام  چون شما به خاطر  سخنان من از من بیزار می شوید و این بیزاری برای من خوب نیست. بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم زهر به سوی شما سرازیر کنم در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام. من اگر خودم را  دوست داشته باشم، این عشق را در تبادلاتی که با شما دارم نشان می دهم و در این صورت معصومانه از کلام استفاده می کنم چون چنین عملی عکس العملی دوستانه خواهد داشت. اگر شما را دوست داشته باشم، شما نیز مرا دوست خواهید داشت. اگر به شما توهین کنم، شما هم به من توهین خواهید کرد. اگر نسبت به شما حق شناس باشم، شما نیز نسبت به من حق شناس خواهید بود. اگر با شما خود پسندانه برخورد کنم، با من خود پسندانه برخورد خواهید کرد. اگر از کلام برای افسون کردن شما استفاده کنم، شما هم مرا افسون خواهید کرد.

اقتدار کلام اغلب مورد سوء استفاده کامل قرار می گیرد. ما از کلام برای نفرین، سرزنش، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما در راه درست هم از آن استفاده می کنیم، اما در دفعات کمتر. بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم؛ برای انتقال زهر خشم، حسد، بخل و نفرت. کلام جادوی خالص است و مقتدرترین موهبتی است که ما انسان ها داریم اما از آن علیه خودمان استفاده می کنیم. ما طرح انتقام می ریزیم. با کلام مان هرج و مرج ایجاد می کنیم. از کلام برای ایجاد نفرت بین نژادها، قوم ها، خانواده ها و ملت ها استفاده می کنیم. ما مکررا از کلام سوء استفاده می کنیم و این استفاده نادرست است که آفرینش و تداوم بخشیدن به رویای دوزخ را ممکن می سازد. استفاده نادرست از کلام یعنی چگونه یکدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت ترس و شک نگه داریم. چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند و سوء استفاده از کلام یعنی جادوی سیاه، پس اکثر ما تمام مدت از جادوی سیاه استفاده می کنیم  بی آنکه بدانیم کلام ما تماما جادویی است.

غیبت بدترین نوع جادوی سیاه است چون زهر خالص است. ما از طریق الگو‌های نادرست آموخته ایم که چگونه غیبت کنیم. وقتی بچه بودیم می شنیدیم  که بزرگسالان دور و بر ما غیبت می کنند و تمام مدت درباره دیگران ابراز عقیده می نمایند. آنها حتی درباره کسانی که اصلا نمی شناختند، عقایدی ابراز می کردند. همراه با این عقاید، سم عاطفی منتقل می شد و ما می آموختیم که این طریقه عادی ارتباط برقرار کردن است.

غیبت یکی از شکلهای مهم ارتباط در جامعه انسانی است. این راهی است که آدم ها را به هم نزدیک می کند چون ما وقتی می بینیم کسی همان احساس بدی را دارد که ما داریم، احساس بهتری پیدا می کنیم. ضرب المثلی قدیمی می گوید: "بدبختی شراکت را دوست دارد" کسانی که در جهنم رنج می برند نمی خواهند تنها باشند. ترس و رنج بخش مهمی از رویای این سیاره هستند و از این راه است که رویای سیاره  ما را مغموم می کند.

با مقایسه ذهن انسان و کامپیوتر، غیبت را می شود به ویروس کامپیوتری تشبیه کرد. ویروس کامپیوتری قطعه ای از زبان کامپیوتر است که به همان زبان بقیه رمزها نوشته شده است، با این تفاوت که به قصد صدمه زدن ساخته شده است. این رمز وقتی که اصلا انتظارش را ندارید، وارد برنامه کامپیوتر شما می شود و اغلب شما اصلا متوجه آن نمی شوید. هنگامی که این رمز وارد شد، کامپیوتر شما دیگر درست کار نمی کند یا این که اصلا کار نمی کند چون رمزها آن چنان با پیام های مشکل زا در آمیخته اند که دیگر نمی توانند نتایج مطلوبی به دست دهند.

غیبت هم دقیقا به همین شیوه عمل می کند. مثلا شما کلاس جدیدی را با آموزگار جدیدی آغاز کرده اید و از مدت ها قبل منتظر این واقعه بوده اید. روز اول کلاس پیش کسی می روید که قبلا این کلاس را گذرانده است و او به شما می گوید:" این معلم آدم پرمدعایی است و اصلا نمی داند درباره چه حرف می زند. به علاوه آدم فاسدی است، مراقب خودت باش !"

شما بلافاصله تحت تاثیر کلام و رمز عاطفی شخص گوینده قرار می گیرید، اما نمی دانید که مقصود آن شخص از گفتن این مطلب چه بوده است. شاید او به دلیل رد شدن در کلاس عصبانی باشد و شاید هم ترس یا تعصب باعث شده باشد این داوری را بکند. اما چون شما آموخته اید که مثل یک کودک اطلاعات را جذب کنید، بخشی از وجودتان این غیبت را باور می کند و با این پیشداوری وارد کلاس می شوید. همان طور که معلم حرف می زند، شما احساس می کنید زهر در درون تان فعال می شود و متوجه نمی شوید که از دید کس دیگری به این معلم نگاه می کنید؛ کسی که پشت سر او حرف زده است. بعد شروع می کنید با سایر هم شاگردی ها در این باره گفتگو کردن و آنها هم بعد از این او را فردی پر ادعا و فاسد می بینند. شما از کلاس متنفّر می شوید و خیلی زود تصمیم می گیرید از رفتن به آن خودداری کنید. شما معلم را مقصر می دانید و سرزنش می کنید، در حالی که غیبت است که باید مورد سرزنش قرار گیرد.

همه این آشفتگی را یک ویروس کوچک کامپیوتری به وجود می آورد. ذره ای اطلاعات غلط می تواند ارتباط بین افراد را مختل کند یا از بین ببرد و از طریق انتقال از یکی به دیگری مثل یک بیماری مسری همه را آلوده کند. تصور کنید که وقتی کسی در حضور شما غیبت می کند، ویروسی کامپیوتری را وارد مغز شما می کند و هر بار موجب می شود که اندیشه شما مقداری از روشنی و وضوح خود را از دست بدهد و تصور کنید که با هر کوششی که برای پاک سازی آشفتگی ذهنی خود از طریق انتقال مطلب به دیگری انجام می دهید، به جای تخفیف اثر این سم، در عمل آن شخص دیگر را نیز به این ویروس آلوده می کنید.

حالا مجسم کنید که این طرح تا بی نهایت سلسله وار همه افراد روی زمین را شامل شود. نتیجه این می شود که جهان پر از انسان هایی خواهد شد که می توانند اطلاعات را تنها از طریق جریانهایی دریافت کنند که توسط یک سم، یعنی یک ویروس مسری، مسدود شده اند.

   ما سالیان متمادی غیبت شنیده ایم و باکلام دیگران افسون شده ایم و همچنین با کلام خود در مورد خودمان. ما دائما با خودمان حرف می زنیم و اکثر اوقات چنین مطالبی به خود می گوییم: "آه، چقدر چاق و زشت بنظر می رسم، پیر شده ام و موهایم می ریزد. من احمق هستم؛ هیچ وقت هیچ چیز را نمی فهمم. هرگز به اندازه کافی خوب نخواهم بود و هرگز آدم کاملی نخواهم شد. " ملاحظه می کنید که چگونه کلام خود را علیه خود به کار می بریم؟ ما باید بفهمیم که کلام چه هست و چه می کند. اگر شما این میثاق را درک کنید که می گوید با کلام خود گناه نکنید،آن وقت شروع می کنید به دیدن همه  تحولاتی که در زندگیتان رخ می دهد. اولین تغییرات در رابطه شما با خودتان اتفاق می افتد و سپس در رفتار شما با سایرین، مخصوصا کسانی که بیش از همه دوست می دارید.

ملاحظه کنید که چقدر وقت صرف غیبت کردن درباره کسی کرده اید که بیش از همه دوست می دارید، تا دیگران را قانع کنید که از نقطه نظر شما حمایت کنند. چند بار توجه دیگران را جلب کرده اید و علیه محبوب خود سم پاشی کرده اید تا دیگران به شما حق بدهند؟ عقیده شما فقط نقطه نظر شماست و الزاما صحیح نیست. عقیده شما ناشی از باورهای شماست، ناشی از منیت شما و رویاهای شما. ما  همه این زهر را می آفرینیم و آن را  انتشار می دهیم، فقط به این قصد که احساس کنیم حق با ماست.

اگر ما این میثاق را در زندگی سرمشق خود قرار بدهیم و با کلام خود مرتکب گناه نشویم، همه سموم عاطفی از ذهن ما پاک می شود و دیگر در رابطه مان با دیگران اثر نمی گذارد.

معصومیت در کلام همچنین موجب می شود از طلسم های منفی دیگران در امان باشیم. چون ما هنگامی باوری منفی را می پذیریم که ذهن مان برای آن خاک حاصلخیزی باشد. اگر شما با کلام تان مرتکب گناه نشوید، آن وقت ذهن تان دیگر برای کلماتی که ناشی از جادوی سیاه هستند، خاک حاصلخیزی نخواهد بود. بر عکس برای دریافت کلماتی که ناشی از عشق هستند، حاصلخیز خواهد بود. شما می توانید میزان معصومیت در کلام را با میزان عشق به خود بسنجید. این که چقدر خود را دوست دارید و چه احساسی نسبت به خود دارید، مستقیما با کیفیت و صداقت کلام شما ارتباط دارد. وقتی در کلام بی گناهید، احساس خوبی دارید، شاد هستید و با خود در صلح و آرامش به سر می برید.

شما می توانید با عمل به این میثاق، از دوزخ خارج شوید. هم اکنون من این بذر را در ذهن شما می کارم. این که این بذر رشد کند یا نه، تنها بستگی به حاصلخیزی ذهن شما برای بذرهای عاشقانه دارد. دیگر به عهده خود شماست که این میثاق را با خود ببندید: من با کلام خود گناه نمی کنم. اگر این بذر را تغذیه کنید، به مرور که در ذهن شما رشد می کند، بذرهای عاشقانه دیگری را به وجود می آورد که جای بذرهای ترس را می گیرند. این میثاق، نوع بذری را که اندیشه شما برای آن حاصلخیز است، عوض میکند.

با کلام خود گناه نکنید. این مهممترین میثاق است و شما اگر می خواهید آزاد باشید، اگر می خواهید شاد باشید و اگر می خواهید از آن مرتبه وجودی که دوزخ نام دارد بیرون بیایید، باید آن را بپذیرید. این میثاق اقتدار بسیاری به همراه دارد. کلام را در راه درست بکار ببرید. کلام را برای شریک کردن دیگران در عشق به کار ببرید. از  جادوی سفید استفاده نمایید و از خودتان آغاز کنید. به خود بگویید که چقدر شگفت انگیز هستید، چقدر عالی هستید. به خودتان بگویید که چقدر خود را دوست دارید. با استفاده از کلام، همه میثاق های کودکانه و حقیرانه را درهم بشکنید.

این کار ممکن است، چون  بعضی‌ افراد  آن را انجام داده اند و آنها  از من  و شما بهتر نیستند. نه، ما عینا مثل هم هستیم. مغز و بدن ما مثل هم کار میکنند، چون همه انسان هستیم. اگر آنها قادر بوده اند این میثاق ها را در هم بشکنند و میثاق های جدیدی بیا فرینند پس من  و شما هم میتوا نیم. اگر آنها توانسته اند با کلام خویش گناه نکنند، چرا شما نتوانید؟ تنها همین یک میثاق کافی است که کل زندگی شما را تغییر دهد. معصومیت کلام می تواند شما را به آزادی شخصی برساند، می تواند شما را به موفقیت عظیم و به فراوانی برساند؛ می تواند همه ترس ها را زایل کند و آنها را به شادی و عشق مبدل سازد.

تصور کنید که با معصومیت کلام چه ها می توانید خلق کنید. با معصومیت کلام می توانید از دنیای ترس ها رها شوید و زندگی کاملا متفاوتی را تجربه کنید. می توانید درست در میان هزاران انسان دیگر که در دوزخ زندگی می کنند، در بهشت زندگی کنید، چون شما نسبت به آن دوزخ مصونیت دارید. می توانید به ملکوت فردوس در آیید با عمل  به این  میثاق: با کلام خود گناه نکنید.




با خودت حرفهای خوب بزن

 

همه ما روزانه بارها و بارها شاهد گفت‌و‌گوهایی هستیم که در ذهنمان صورت می‌گیرد و مخاطب آن خودمان هستیم. آیا تا به‌حال به این مکالمات درونی توجه کرده‌اید؟ می‌دانید چرا این گفت‌و‌گوهای ذهنی وجود دارد؟ آیا این گفت‌و‌گوها، بر زندگی‌مان تأثیرگذار است؟ برای پاسخ به این سؤالات جالب و اطلاعات بیشتر در مورد گفت‌و‌گوهای ذهنی، می‌توانید این نوشتار را مطالعه کنید.

گفت‌وگوی ذهنی می‌تواند مکالمه‌ای درونی باشد که هر روز صبح که از خواب بلند می‌شویم در ذهنمان تکرار می‌شود. این گفت‌وگوی ذهنی صدایی است که تشویق یا تنبیه‌مان می‌کند و برگرفته از اطلاعاتی است که در ضمیر ناخودآگاه و نیمه‌خود‌آگاه ما وجود دارد. به زبانی دیگر، گفت‌وگوی ذهنی، صحبت‌هایی است که شما در طول روز با خودتان دارید. این مکالمه‌های درونی می‌تواند حالتی مثبت یا منفی داشته باشد. مثلاً شما با خود می‌گویید: «من می‌توانم یا نمی‌توانم فلان کار را انجام دهم».

به‌عنوان یک قانون کلی، هر نوع مکالمه درونی که رفتار شما را محدود کرده و منزلت شما را پایین آورد، گفت‌وگوی ذهنی منفی به حساب می‌آید، درحالی که مکالمه درونی مثبت باعث می‌شود احساس خوبی داشته و سرشار از انگیزه شوید. خیلی اوقات افراد از مثبت یا منفی بودن محتوای آنها اطلاع ندارند و تنها احساس ناشی از ان را به همراه دارند 

مکالمه درونی معمولاً از عبارات و صحبت‌هایی که طی دوران کودکی از زبان کسانی که از دیدگاه کودکانه، افرادی مقتدر به شمار می‌آیند- به‌طور مثال از پدر و مادرتان- شنیده‌اید، نشأت گیرد. 

«من آدم احمقی هستم»، این جمله یا جمله‌ای مشابه با همین تأثیر، یکی از معمول‌ترین عباراتی است که در گفت‌وگوی ذهنی به کار می‌رود. 
هر نوع مکالمه درونی که رفتار شما را محدود کرده و منزلت شما را پایین آورد، گفت‌وگوی ذهنی منفی به حساب می‌آید، درحالی که مکالمه درونی مثبت باعث می‌شود احساس خوبی داشته و سرشار از انگیزه شوید.

قدرت گفت‌وگوی ذهنی 

با اینکه بسیاری از افراد - به‌دلیل ناآگاهی از چگونگی تأثیر‌گذاری مکالمه درونی بر امور شخصی و حرفه‌ای‌شان- نمی‌توانند قدرت گفت‌و‌گوی ذهنی را برآورد کنند اما اگر شخصی بتواند از نوع مکالمه‌های ذهنی خود آگاهی یابد و بفهمد بر چه اساسی شکل گرفته است، و چه احساسی را به دنبال دارد اقدام بسیار مهمی انجام داده است. و می تواند بسیاری از حالات منفی خود را درمان کرده و از بین ببرد. 

وی از این طریق می‌تواند رفتارهای خود را تحلیل کرده و اگر گفت‌وگوی ذهنی‌اش منفی و مانعی برای موفقیتش است، آن را با مکالمه درونی مثبت جایگزین کند. 

به‌طور متوسط افراد در هر روز 60هزار تا 80هزار فکر از ذهنشان می‌گذرد. شمار بسیاری از این افکار می‌تواند منفی باشد چرا که خیلی از افراد از تأثیر مکالمه درونی مثبت در دستیابی به اهداف شخصی و حرفه‌ای ناآگاهند. 

اگر هر فرد به پس زمینه اصلی مکالمات ذهنی خود که به‌طور پیوسته در ذهنش تکرار می‌شود توجه کند، به تأثیر مسلم و آنی این مکالمات نه تنها بر افکار بلکه بر عملکرد و رفتار خود نیز پی‌خواهد برد. 
گفتگوی درونی

ضمیر ناخودآگاهتان با شما سخن می‌گوید 

اگر تشخیص دهید که بیشتر از مکالمه درونی مثبت استفاده می‌کنید یا منفی، به نشانه‌ای خوب جهت پی بردن به نوع رویکردی که در کودکی شاهد آن بوده‌اید، دست یافته‌اید. شما با این اطلاعات، می‌توانید اعتقادات محدودکننده‌ای را که زائیده ضمیر ناخودآگاه شماست و به‌صورت مکالمه درونی نمود می‌یابد، شناسایی کنید. 

گفت‌وگوی ذهنی مثبت بی‌نهایت سودمند است و بر روش‌های برنامه‌ریزی در آینده فرد مؤثر خواهد بود. مکالمه درونی مثبت همچنین می‌تواند شما را به سوی رویکرد «هر کاری و هر چیزی امکان‌پذیر است» سوق دهد. 

تکنیک‌های گفت‌وگوی ذهنی مثبت 

برای دستیابی به اهداف بزرگ و نتایج مثبت باید ذهن مثبتی داشته باشید و از قدرت جادویی کلمات برای کسب انرژی در جهت انجام کارها استفاده کنید. سعی کنید از تکنیک‌های زیر برای افزایش گفت‌و‌گوهای ذهنی مثبت درون خود استفاده کنید. 

دائما افکار و اعمال خود را بازبینی کرده و بهبود ببخشید. 

- سعی کنید اعتماد به نفس، عزت نفس و انگیزه را درون خود تقویت کرده و افزایش دهید. 

- به رویکردهای مثبت روی‌آورید. 

- افکار مثبت، امیدواری و مثبت‌گرایی خود را افزایش دهید. 

- به سوی کسب صلاحیت‌های فردی و حرفه‌ای بیشتر و قابل تأمل‌تر گام بردارید.

- بر عقاید محدود کننده، موانع و چالش‌های شخصی و حرفه‌ای غلبه کنید. 

- استرس و فشار عصبی خود را تسکین دهید. 


اگرچه این اقدام در آغاز نیاز به تلاش آگاهانه دارد اما با تمرین، به‌صورت خودکار برایتان عادت می‌شود و این بدین معناست که در این مرحله شما توانسته‌اید با موفقیت به اصلاح ضمیر نیمه‌خود‌آگاه خود بپردازید.

اصلاح گفت‌وگوی ذهنی نامناسب 

این اقدام اصلا پیچیده نیست. بزرگ‌ترین گام در این زمینه درک اهمیت روشی است که با خود سخن می‌گویید. با خواندن این مقاله شما تاحدی به این دریافت رسیده‌اید. 

گام بعدی شناسایی واژه‌ها یا عباراتی منفی است که دائماً آنها را در مکالمه با خود تکرار می‌کنید. این کار ممکن است یک هفته یا مدت زمان بیشتری طول بکشد. شما باید اجازه دهید این واژه‌ها و عبارات به‌صورتی طبیعی آشکار شوند زیرا مستقیماً از ضمیر ناخودآگاهتان ناشی می‌شوند. 

هنگامی که این واژه‌ها و عبارات منفی را شناسایی کردید باید تلاش کنید به شکلی آگاهانه، واژه‌ها و عبارات مثبت را جایگزین آنها کنید. 

گفت‌و‌گو با ضمیر نیمه خود‌آگاه 

این مرحله به شما امکان ارزیابی ضمیر نیمه‌خودآگاهتان را داده و اجازه می‌دهد عقاید محدودکننده‌تان را شناسایی کنید. 

با آگاهی از این عقاید شما می‌توانید از طریق جایگزینی اطلاعات جدید مثبت با اطلاعات قدیمی ذخیره شده مستقیماً به اصلاح ضمیر ناخودآگاهتان بپردازید. 

اگرچه این اقدام در آغاز نیاز به تلاش آگاهانه دارد اما با تمرین، به‌صورت خودکار برایتان عادت می‌شود و این بدین معناست که در این مرحله شما توانسته‌اید با موفقیت به اصلاح ضمیر نیمه‌خود‌آگاه خود بپردازید. لطفا از اهمیت بسیار زیاد گفت‌و‌گوی ذهنی غافل نشوید. در غیراین صورت اعتماد به نفس‌تان برای اجرای تکنیک‌های برنامه‌ریزی برای آینده کاهش می‌یابد   


منبع: کتاب "ذهن توانمند"





چرا فقیر هستیم؟

 

تفاوت بارز کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست.

برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و همچنان فقیر است ! 

اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند. 

تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست. 

مثلا ژاپن. 

ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوههایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر میکند. 

مثال بعدی سوئیس است. 

کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمیآید اما بهترین شکلاتهای جهان را تولید و صادر میکند. در سرزمین کوچک و سرد سوئیس که تنها در چهار ماه سال میتوان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید میشود. سوئیس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده است (بانکهای سوئیس برای همه شهرت جهانی دارد). 

افراد تحصیل کرده ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص میکنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی میگیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل میشوند.

 



پس تفاوت در چیست؟ 

تفاوت در رفتارهایی است که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است. 

وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل میکنیم، متوجه میشویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی میکنند: 

1. اخلاق به عنوان اصل پایه 

2. وحدت 

3. مسئولیت پذیری 

4. احترام به قانون و مقررات 

5. احترام به حقوق شهروندان دیگر 

6. عشق به کار 

7. تحمل سختیها به منظور سرمایه گذاری روی آینده 

8. میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده 

9. نظم پذیری 

اما در کشورهای فقیر، عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی میکنند.

 

ما  فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده است.

ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده است. 

ما برای آموختن و رعایت اصول فوق که (توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم.

 

اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده ی فقر را مناسبات زندگی اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: "وقتی فقر وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود" و یا پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: "من لا معاش له لا معاد له" کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.

میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد ... 

فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست ... 

فقر، حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند ... 

فقر، چیزی را "نداشتن" است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست ... 

فقر، ذهن ها را مبتلا میکند ... 

فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند ... 

فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ... 

فقر، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ... 

فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ... 

فقر، همه جا سر میکشد ... 

فقر، شب را "بی غذا" سر کردن نیست ... 

فقر، روز را "بی اندیشه" سر کردن است ...


نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛ 

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن و تنها دلیلت این باشه که ما احتیاج مالی نداریم؛ 

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب افراد خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که از  مولوی  چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که سفرهای خارج از کشورت خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهای ساکن در اونور آب؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، اما وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیونی سوار بشی و خودت رو ملزم به رعایت قوانین رانندگی ندونی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛ 

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛ 

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی  برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛ 

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و علاقه مندیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛ 

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛ 

فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛ 

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛ 

 

و بقولی؛ فقـــر بزرگترین آلاینده است، آلاینده ای که تنها با دریافت حقوق ناچیز آخر هر ماه آلودگی و اثرات مخرب آن از بین نمی رود !




اندیشه دلفینی

 

همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران روش های ویژه ای داریم. پس روش های ارتباطی فراوانی وجود دارد. اما چگونه می توانیم کلیدی پیدا کنیم که رابطه های خانوادگی، عاطفی و کاری ما را ساده کند؟

 

چگونه می توانیم راهکاری بیابیم که برای همه آدمها راضی کننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟

 

نویسندگان کتاب "راهبرد دلفینی" کلید این کار را تنها در همکاری و انعطاف پذیری می دانند. آنها باور دارند که به طور کلی انسان ها را همانند موجودات دریایی می توان به سه دسته تقسیم کرد: کپورها، کوسه ها و دلفین ها.

 

دسته نخست: کپور ماهی ها هستند که همیشه ماهی های قربانی اند زیرا پیوسته توسط دیگر ماهی ها خورده می شوند. در زندگی اجتماعی بشر، برخی از انسان ها نیز چنین هستند؛ یعنی برخی از انسان ها در زندگی خود نقش ماهی کپور را بازی می کنند. آنها کم و بیش و بر حسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص می شوند و حتی شاید قربانی رابطه های نادرست و اندیشه های منفی خود شوند.

 

دسته دوم: کوسه ماهی ها هستند که روش (برنده- بازنده) را به کار می گیرند. برای اینکه من برنده شوم تو باید بازنده باشی و این کار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای کوسه ماهی، هر نوع ماهی دشمن به شمار می آید. هر ماهی یک وعده خوراکی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی کرده باشیم یا دست کم در زندگی کاری یا شخصی خود با کوسه هایی برخورد کرده باشیم. دنیای سازمان ها و دنیایی که ما در آن کار می کنیم از دیرباز دنیای کوسه ها شمرده می شود که گاه سخن از کارکنانی می رود که برای رسیدن به پست های بالا یکدیگر را می درند.

 

در جهان پر رقابت امروز، حتی گاهی سازمان ها موذیانه به سازمان های دیگر حمله می کنند. کوتاه اینکه انسان هایی را می توان یافت که کم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.

 

دسته سوم: نوع دیگری از جانوران دریایی دلفین ها هستند. این پستانداران آبزی بزرگ به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همکاری هستند و در ارتباط های خود شیوه برنده- برنده را برگزیده اند.

 

دلفین در جهانی از فراوانی نعمت زندگی می کند. او هیچ کمبودی ندارد و می خواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، چهار دلفین دیگر او را همراهی می کنند تا خود را به گروه برساند. داستان های فراوانی نیز هست که در آنها دلفین ها جان انسان ها را نجات داده اند.

 

پژوهش های انجام شده در سان دیه گو نشان داده است که دلفین ها افزون بر داشتن روحیه همکاری بسیار باهوش هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوش ترین موجودات روی زمین دانسته اند. پژوهش زیر، روحیه همکاری و روش های برنده- بازنده و برنده- برنده را به خوبی آشکار می سازد.

 

در سان دیگو پژوهشگران، نود و پنج کوسه و پنج دلفین را برای یک هفته در یک استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالتهای رفتاری آنها پرداختند.

 

نخست کوسه ها به یکدیگر یورش برده و در این یورش شمار فراوانی از آنها نابود شدند، سپس به دلفین ها حمله ور شدند. دلفین ها تنها می خواستند با آنها بازی کنند ولی کوسه ها پیاپی به آنها حمله می کردند. سرانجام دلفین ها به آرامی کوسه ها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسه ها حمله می کرد آنها به ستون مهره ها یا دنده هایش می کوبیدند و آنها را می شکستند. به این ترتیب کوسه ها یکی پس از دیگری کشته می شدند.

 

پس از یک هفته نود و پنج کوسه مرده و پنج دلفین زنده در حالی که با هم زندگی می کردند در استخر دیده شدند. ارتباط هدایت شده در جهت راهکارها، تمایزهای پرباری را برای روشن کردن زندگی کاری و شخصی نشان می دهد.

 

کوسه تمایزی انجام نمی دهد. در جهان او برای برنده شدن، دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفین ها بسیار انعطاف پذیرند زیرا در جهانی سرشار از تشخیص های پربار زندگی می کنند.

 

بیایید یک بار دیگر داستان استخر سان دیگو را بازخوانی کنیم. هنگامی که یک کوسه با یک دلفین روبرو می شود، چه رخ می دهد؟ کوسه یورش می برد چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است.

 

ولی دلفین با انعطاف پذیری ویژه خود می گریزد و می گوید که من در جهانی سرشار از دارایی و فراوانی نعمت زندگی می کنم. در دریا برای همه به اندازه کافی خوراک هست پس بیا با هم بازی و همکاری کنیم.

 

کوسه دوباره حمله می کند و دلفین فرار می کند. کوسه توانایی درونی لازم برای برون رفت از تنگ نظری ندارد، از اینرو دوباره یورش می برد.

 

دلفین که می بیند دیگر چاره ای ندارد می گوید که من آنقدر انعطاف پذیری دارم که در زمان مناسب به یک کوسه تبدیل شوم پس حالا آماده رویارویی باش.

 

اگر به طور تصادفی کوسه آنقدر هوش داشته باشد که بفهمد حریف دلفین نمی شود و بخواهد در بازی و همکاری با او شرکت کند، دلفین به سادگی او را می بخشد و جوری با او رفتار می کند که انگار یک دلفین است.

 

پافشاری کتاب "راهبرد دلفینی" این است که روحیه انعطاف پذیری و همکاری دلفینی می بایستی در همه اداره ها، سازمان ها، موسسات، مدارس، خانواده ها و حتی زوج ها گسترش یابد زیرا همه ما در سطوح گوناگون دلفین هایی بالقوه هستیم و برای پایان دادن به چیزهای ناخوشایند از انعطاف پذیری لازم برای تبدیل شدن به یک کوسه برخورداریم ولی این کار باعث نمی شود که دوباره به روحیه دلفینی خود باز نگردیم.

 

منبع:http://www.kanoonnlp.com/

 


مروری کوتاه بر عملکرد نیمکره های مغز و کاربردهای آن در آموزشی

 

مغز انسان شامل نرونهایی است که تعداد آنها به دهها  میلیون می رسد. این نرونها در نواحی مجرای مغز که هر یک کارکردی تخصصی یافته دارد, انباشته شده اند. مغز از قسمتهای متعددی ساخته شده و هشیاری , از ارتباطات بین قسمتهای مختلف مغز حاصل می شود . مخ بزرگترین بخش مغز است و حدود 7/8 وزن مغز را به خود اختصاص داده است. مخ شامل دو نیمکره می باشد که از نظر شکل شبیه به هم هستند. تا مدتها به نظر می رسید که این دو نیمکره از جهت سازماندهی و کارکرد یکسانند اما با مطالعاتی که دانشمندان انجام داده اند به این نتیجه رسیده اند که هر نیمکره مغز ویژگی خاص خود را دارد.

 

در این مقاله سعی شده است ویژگیهای هر نیمکره و راههای تقویت آنها را فهرست وار برشماریم .

 

ویژگیهای نیمکره راست مغز :

 

1)     سمت چپ بدن را هدایت می کند.   2) مرکز درک تصاویر و مقررات است.

 

2)     درک رنگ و لحن صدا در این قسمت است.   4) قدرت تشخیص چهره ها را دارد.

 

5)     قدرت حل معما را دارد.   6) تخیل و خواب در این ناحیه است.

 

6)     قدرت خلاقیت و کشف کردن دارد. 8) ویژگیهای زنانه دارد.

 

9) ورزش و حرکات موزون بدن در این ناحیه است.   10) استعداد موسیقی در این قسمت است.

 

11) حس لامسه و درک اشیاء به صورت سه بعدی در این قسمت است.

 

12) جهت یابی توسط این قسمت مغز صورت می گیرد. 13) با هنرهای نقاشی و طراحی سروکار دارد.

 

14) مرکز احساسات و عشق و دوست داشتن دیگران است. 15) ادراکات آن کل نگراست.

 

16) قدرت نظم و طبقه بندی ندارد.   17) قدرت درک ریاضیات و فلسفه را ندارد.

 

18) مهارت مدیریت را بلد نمی باشد.  19) خلاقیت و ذوق هنری دارد.

 

موانع پرورش نیمکره راست:

 

افکاری که مانع رشد و تکامل نیمکره راست می شوند عبارتند از :

 

1)     من باید همیشه جدی باشم . 2) حق اشتباه کردن ندارم.  3)من باید عاقلانه عمل کنم و گرنه ....

 

3)     کاری که انجام می دهم باید خوشایند دیگران باشد. 5) اگر از نتیجه ی کاری مطمئن نیستم نباید انجام دهم.

 

6)     همیشه دنبال رو آدمهای موفق باشم و شیوه ی عمل آنها را تقلید کنم.

 

7)     بر این باور باشم که آدم موفق کسی است که در انجام کارها همیشه ساده ترین و کوتاه ترین راه را برود.

 

راههای تقویت نیمکره راست:

 

1)     به مسائل به صورت کلی نگاه کنید نه جزئی .

 

2) سؤالهای اگر و یا آنگاه بپرسید و پاسخهای متفاوت پیدا کنید.

 

3) به خود مجال خیال بافی و فکرهای تخیلی بدهید.

 

4) از گردش در طبیعت لذت ببرید و به اصوات و رایحه ها توجه کنید.

 

5) بازی های فکری داشته باشید.

 

6) یادگیری را همیشه با کشیدن شکل و طرح انجام دهید.

 

7) نقاشی و طراحی را بیاموزید.

8) رمان بخوانید و داستان را به شکل تصویر در ذهن مرور کنید.

 

9) بیشتر نگاه و مشاهده کنید تا اینکه فقط گوش فرا دهید .

 

10) تصویر آرزوهای خود را در آینده ببینید. 11) بدنبال ارتباطات بین افراد و اشیاء و موضوعات باشید.

 

12) بچه گانه فکر کنید و حس زیبا شناسی خود را تقویت کنید.

 

        13) در تحقیقات و کارها , قدرت ریسک داشته باشید.

 

        14) در رساندن مطلب به دیگران یا درس خواندن از مثال یا استعاره استفاده کنید.

 

        15)  دیگران را دوست بدارید , احترام بگذارید و تشکر کنید.

 

 

ویژگیهای نیمکره چپ مغز :

 

1) قسمت راست بدن را کنترل می کند. 2) ریاضیات و فلسفه را دوست دارد.

 

 3) نظم و طبقه بندی کردن را دوست دارد.

 

4) همیشه منطقی و تحلیل گر با کارها برخورد می کند. 5) با تنوع در زندگی مخالف است.

 

6) مرکز بخاطر سپردن کلمات و اعداد است. 7) مرکز حرف زدن و دستور زبان و ترتیب کلمات است.

 

8) ویژگی مردانه دارد. 9) با جزئیات سرو کار دارد. 10) از انتقاد دیگران هراسان است.

 

11) پردازش اطلاعات وطبقه بندی را به عهده دارد. 12) عجول است و حوصله ندارد.

 

13) هر چیز را فقط با حرف زدن توضیح می دهد و قدرت توضیح مطالب با مثال و شکل را ندارد .

 

14) قدرت تخیل ندارد. 15) استعداد موسیقی و نقاشی ندارد. 16) قدرت خلاقیت و کشف ندارد.

 

موانع پرورش نیمکره چپ: (داشتن عقاید و باورهای زیر مانع از پرورش نیمکره چپ می شود)

 

1)     نظم داشتن در زندگی به معنای محدودیت است(آزادی یعنی نداشتن چارچوب)

 

2)     ریاضیات و اینگونه دروس خسته کننده است و من به هر زحمتی  شده نباید با آنها روبرو شوم.

 

3)     توجه به جزئیات , تلف کردن وقت است.

 

4) نوشتن مطالب در زمان مطالعه , وقت گیر است و مرا خسته می کند.

 

 

راههای تقویت نیمکره چپ:

 

1)     جدول حل کنید. 2) کارهای هر روز را با جزئیات مشخص یادداشت کنید و برنامه ریزی داشته باشید.

 

3) زمان مطالعه و درس خواندن , خلاصه برداری کنید. 4) سعی کنید هنگام گوش دادن , مطالب را به حافظه بسپارید. 5) افکار منطقی را تقویت کنید. 6) برای انجام کارها آنها را به مراحل کوچکتر تقسیم کنید و مرحله به مرحله کارها را انجام دهید. 7) مطالعات ریاضیات و فلسفه را جزو برنامه های خود قرار دهید. 8) بازی شطرنج و پازل را تمرین کنید. 9) مهارتهای مدیریتی را بیاموزید. 10) در طبیعت برای لذت بردن بیشتر از حس شنوایی استفاده کنید. 11) سخنوری و کنفرانس دادن را تمرین کنید.

 

 

یادآوری :

به دلایل زیر نمی توان کارکرد هر نیمکره مغز را بصورت جداگانه و بدون ارتباط با یکدیگر در نظر گرفت:

 

1)     عدم تقارن نیمکره ها مطلق نیست بلکه یک امر درجه ای است.

 

2)     نواحی مختلفی در مغز هست که باید فعالیتشان در هم ادغام شود.

 

3)     هیچ دلیل دیگری در دست نیست که چرا مغز اینگونه باید تکامل یافته باشد.

 

4)     فراموش نکنیم که انسان دارای یک مغز باشکوه دو قسمتی است که هر یک از آنها فعالیت تخصصی خود را دارند.

 

 

سخن آخر :

علاقه روز افزون دانش روانشناسی به مطالعه کارکرد نیمکره های مغز توسط پارادایم (الگو) جدیدی بنام نوروفیزیولوژی در حال گسترش است.

 

دونالدهب , یکی از خلاق ترین روانشناسان معاصر است که در این زمینه تحقیقات فراوانی انجام داده .

 

 از جمله کارهای وی :

بررسی عملکرد نورونها و سیناپسها و چگونگی تأثیر آنها بر یادگیری , شرطی شدن, برانگیختگی , محرومیت, ترس و هیجانات است.

 


 

 etu.isfedu.org




دستهایتان حرف می زنند!!

 

در این مطلب نکات بسیار جالبی را در رابطه با دست هایتان مطرح میکنیم ، مطالبی مانند ...

 

محققان در دانشگاه کلگیت دریافتند زبان اشاره و استفاده از دستها برای بیان مفهوم پیام تاثیر بالایی بر افزایش درک مخاطب از مفهوم مورد نظر دارد. به بیانی دیگر آنها معتقدند دستها بلندتر از کلمات حرف می زنند.

 

شاید به نظر واقعی نیاید اما برخی از افراد در صورتی که دستهای آنها از پشت بسته باشد قادر به صحبت کردن نیستند. 
صحبت کردن با کمک اشاره و حرکات دست و صورت نوعی زبان بین المللی به شمار می رود که افراد طی آن بیشتر با دستهای خود صحبت می کنند تا صدا و کلماتشان.

 

بر اساس مطالعات جدید محققان دانشگاه کلگیت دریافته اند اشاره ها و کلمات بیان شده به صورت متقابل به یکدیگر وابسته اند به گونه ای که کلمات و اشاره ها بخش و دسته بندی مهمی از یک زبان بوده و در کنار یکدیگر زبانی واحد را به وجود می آورند.

 

این تحقیقات همچنین نشان داده است در صورتی که یکی از اشاره ها با کلمه ای که در همان زمان بیان می شود همخوانی داشته باشد، مثل حرکت دادن دست مشابه زمان خرد کردن چیزی در هنگامی که درباره خرد کردن صحبت می شود، پیام نسبت به زمانی که اشاره ها با کلمات همخوانی ندارند بسیار سریعتر و دقیقتر درک می شوند.

 

به بیانی دیگر آنچه با دست بیان می شود بسیار مهمتر از آن چیزی است که با کلمات و دهان فرد بیان می شوند. با این حال همیشه اشارات افراد با کلمات آنها همخوانی ندارند.

 

برای مثال محققان فیلم 10 لحظه برتر جورج بوش را در مصاحبه با دیوید لترمن مشاهده کردند که طی یکی از آنها بوش در حال گفتن این جمله است: «دست چپ اکنون آنچه دست راست انجام می دهد را می داند» اما بوش در هنگام گفتن «دست چپ» دست راست خود را بلند کرده و در هنگام گفتن «دست راست» دست چپ خود را بلند می کند. به گفته محققان چنین ناهماهنگی می تواند درک آنچه بیان شده است را برای بینندگان پیچیده تر سازد.

 

آزمایشهای دیگر مشابه آنچه بوش در مصاحبه خود انجام داده بود بر روی گروهی از دانشجویان نشان داد که داوطلبان زمانی که اشاره ها با کلمات همخوانی پیدا می کنند با سرعتی بالاتر قادر به درک پیام هستند و در صورتی که اشاره کاملا با کلمات همخوانی نداشته باشد میزان خطای مخاطبان در درک مفهوم پیام بیشتر می شود.

 

بر اساس گزارش تلگراف، محققان با توجه به این نتایج اعلام کردند در صورتی که می خواهید نکته ای را به صورت کامل و واضح بیان کنید به دستها و کلماتتان اجازه دهید در کنار یکدیگر آن مطلب را بیان کنند زیرا دستها بسیار بلندتر از کلمات صحبت می کنند.

 


 

 

منبع : jamejamonline.ir




افراد خوبخشت، افراد مسئولیت پذیر هستند

 

مسئولیت‌پذیری‌ یکی‌ از اساسی‌ترین‌ ابزار موفقیت‌ است‌. در واقع‌ قبول‌ مسئولیت‌ زندگی‌،نقطه‌ آغاز تمام‌ دستاوردهای‌ بزرگ‌ است‌؛ زیرا آدمی‌ بدون‌ پذیرش‌ مسئولیت‌ از تعیین‌ اهداف ‌زندگی‌اش‌ نیز اجتناب‌ می‌کند و به‌ فرض‌ اینکه‌، اهدافی‌ را هم‌ تعیین‌ کند، از پیگیری‌ آن‌ عاجز خواهد بود. شما معمار زندگی‌ خویشید و مقدرات  ‌و سرنوشت‌ خود را رقم‌ می‌زنید. هر جا که‌ هستید و هر کاری‌ که‌ می‌کنید، عمدتاً  نتیجه‌ انتخاب‌، رفتار و جهت‌گیری‌ آزادانه‌ خودتان‌ است‌. شما تبدیل ‌به‌ همان‌ می‌شوید که‌ اغلب‌ اوقات‌ به‌ آن‌ فکر می‌کنید و فقط خودتان‌   می‌توانید تصمیم‌ بگیرید که‌ در چه‌ موردی‌ و چگونه‌ فکر کنید. توجه‌ داشته‌ باشید که‌ هیچ‌کس‌ نمی‌تواند به‌ جای‌ شما تصمیم ‌بگیرد و یا به‌ اندازه‌ خودتان‌ مراقب‌ و دلسوز زندگی‌ شما باشد، پس‌ اگر مایلید با اوضاع و شرایط متفاوتی‌ در زندگی‌ خود رو به‌ رو شوید، ابزار تغییر و تحول‌ را در وجود خود جستجو کنید.

 

اندیشیدن‌، سخن‌گفتن‌، عمل‌ کردن‌ و راه‌ رفتن ‌همانند فردی‌ کاملا ًمسئول‌، احساسی‌ سرشار از آرامش‌ و اعتماد به‌ نفس‌ در شما می‌آفریند. طبیعی‌ است‌ که‌ هر چه‌ بیشتر سرنخ‌های‌ زندگیتان‌ را دراختیار بگیرید، خود را دوست‌داشتنی‌تر خواهید یافت‌، همچنین‌ هر گاه‌ مسئولیت‌ پذیری ‌به‌ ذهن‌ ناهوشیارتان‌ راه‌ پیدا کند و پس‌ از تأیید، در آن‌ جایگزین‌ گردد و به‌ صورت‌ عادت‌ روزمره ‌در آید، از آزادی‌ عمل‌ بیشتری‌ برخوردار خواهید شد.

 

امرسون‌ گفته‌ است‌: (برای‌ شناخت‌ عظمت‌ و بزرگی‌ افراد، مسئولیت‌های‌ آنان‌ را کانون‌ توجه‌قرار دهید.)

 

همواره‌ یک‌ تفاوت‌ عمده‌ بین‌ پیروزمندان‌ و بازندگان‌ حاکم‌ است‌، اینکه‌ بازندگان‌ همواره‌ از قبول‌ مسئولیت‌ها امتناع‌ می‌کنند، اوضاع‌ و شرایط دلخواه‌ و مساعد را به‌ بخت‌ و اقبال‌ خود نسبت ‌می‌دهند و وضعیت‌ نامطلوب‌ را ناشی‌ از دوست‌، والدین‌، مدیر و... می‌دانند. حال‌ آنکه‌ افراد برجسته‌ بر این‌ باورند که‌ هر موضوع‌، هر فرآیند و هر فعالیت‌ از بطن‌ (من‌) قدرتمند ناشی‌ می‌شود. به‌ علاوه‌ خوب‌ می‌دانند که‌ دستیابی‌ به‌ خواسته‌ها بدون‌ پرداخت‌ بها و قیمت‌ مناسب‌ میسر و ممکن‌ نیست‌ و پرداخت‌ بها در وهله‌ نخست‌، مستلزم ‌پذیرش‌ مسئولیت‌  است‌. تمام‌ افراد موفق‌ صرفنظر از رده‌ شغلی‌ و موقعیتی‌ که‌ دارند، به‌ گونه‌ای‌ کارمی‌کنند که‌ گویی‌ کارفرمای‌ خویشند و این‌ رمز موفقیت‌ آنهاست‌.

 

● جمله‌های‌ طلایی‌

 

  ◘ افکار و اندیشه‌هایتان‌ به‌ معنای‌ واقعی‌ منبع‌ و منشأ یکایک‌ رویدادهای‌ زندگی‌ شما به‌ شمار می‌روند و از طریق‌ افکار و اندیشه‌هاست‌ که‌ روابط خویش‌ را تعیین‌ می‌کنید.

 

  ◘ شما نمی‌توانید به‌ ماورای‌ مردمک‌ چشم ‌انسان‌ها نفوذ کنید و خود را جای‌ آنان‌ قرار دهید، فقط با افکار خود می‌توانید آنان‌ را طبقه‌بندی‌کنید.

 

◘ توانایی‌ تسلط بر خویشتن‌ در تمامی‌ اوقات‌ برای‌ تعیین‌ حالت‌های‌ مربوط به‌ ضعف‌ یا قدرت‌ و دگرگون‌ ساختن‌ همه‌ اندیشه‌هایی‌ که‌ شما را تضعیف‌ می‌کنند، نشانه‌ خرد و فرزانگی‌ است‌.

 

  ◘ نیرو بخش‌ترین‌ افکاری‌ که‌ می‌توانید داشته‌ باشید، آرامش‌، شادی‌، عشق‌، پذیرش‌ و اشتیاق ‌است‌. این‌ افکار هیچ‌ گونه‌ نیروی‌ مخالفی‌ به‌ وجود نمی‌آورند بلکه‌ با چنین‌  اندیشه‌هایی‌، جهان‌ را آن‌گونه‌ که‌ هست‌ می‌پذیرید.

 

  ◘ برداشت‌ شما از واقعیت‌، ساخته‌ و پرداخته‌ فکر  و ذهن‌ شماست‌، بنابراین‌ بیاموزید که‌ ذهنتان‌ را دوستدار خود کنید.

 

  ◘ اغلب‌ مردم‌ تقریباً به‌ همان‌ اندازه‌ای‌ شاد هستند که‌ انتظارش‌ را دارند.

 

  ◘ هنر شاد بودن‌ مستلزم‌ توانایی‌، خندیدن‌ به ‌مشکلات‌، در کوتاه‌ترین‌ زمان‌ ممکن‌، پس‌ از وقوع‌آنهاست‌.

 

  ◘ یکی‌ از بزرگترین‌ مسئولیت‌های‌ ما در مقابل ‌دیگران‌ آن‌ است‌ که‌ از زندگی‌ لذت‌ ببریم‌، زیرا با شاد بودن‌، احساس‌ بهتر و کارآیی‌ بیشتری ‌خواهیم‌ داشت‌ و دیگران‌ نیز از مصاحبت‌ با ما احساس‌ رضایت‌ و خرسندی‌ خواهند کرد.

 

  ◘ آنهایی‌ که‌ همواره‌ با مردم‌ و در بین‌ مردم‌ هستند هیچ‌ وقت‌ احساس‌ افسردگی‌ و غربت ‌نمی‌کنند. زیرا به‌ راحتی‌ می‌توانند با انسانها راحت‌، صمیمی‌ و همدل‌ باشند.

 

●  موفقیت‌ مالی‌ در بلند مدت‌

 

موفق‌ترین‌ مردم‌ در هر جامعه‌ آنهایی‌ هستند که‌ هنگام‌ تصمیم‌گیری‌، دورترین‌ زمان‌ را در نظرمی‌گیرند. افرادی‌ که‌ دید بلند مدت‌ دارند، حاضر به‌ تحمل‌ مشقات‌ زیادی‌ قبل‌ از رسیدن‌ به موفقیت‌ هستند. آنها نتیجه‌ انتخاب‌ها و تصمیمات‌شان‌ را برحسب‌ اینکه‌ درپنج‌، ده‌، پانزده‌ یا حتی‌ بیست‌ سال‌آینده‌ درچه‌ موقعیتی‌ خواهند بود، در نظرمی‌گیرند.

 

نقطه‌ شروع‌ برای‌ داشتن‌ دید بلند مدت‌ کنترل‌ وتسلط بر نفس‌، چشم‌ پوشی‌ از لذت‌های‌ فوری‌ و فدا کردن‌ بعضی‌ منافع‌ کوتاه‌ مدت‌ برای‌ رسیدن ‌به‌ پاداش‌های‌ بلند مدت‌ است‌. این‌ نوع‌ دیدگاه‌ برای‌ کسب‌ هر نوع‌ موفقیت‌ مالی‌ ضروری‌ است‌.

 

انضباط مهم‌ترین‌ ویژگی‌ فردی‌ برای‌ کسب ‌موفقیت‌های‌ بلند مدت‌ است‌. اما این‌ کارهایی‌ را که‌ افراد ناموفق‌ مایل‌ به‌ انجام‌ آنها نیستند، کدامند؟ در حقیقت‌ آنها درست‌ همان‌هایی‌ هستند که ‌افراد موفق‌ هم‌ به‌ آن‌ بی‌علاقه‌اند، کارهایی‌ مانند زودتر بیدار شدن‌، سخت‌تر کار کردن‌ و دیرتر خوابیدن‌ ولی‌ افراد موفق‌ به‌ هر حال‌ آن‌ها را انجام‌ می‌دهند. چرا این‌ کار را می‌کنند؟ چون‌آنها بیشتر نتایج‌ مطلوب‌ را مدنظر می‌گیرند و آنقدرتلاش‌ می‌کنند تا به‌ نتیجه‌ نهایی‌ برسند، ولی‌ افراد ناموفق‌ به‌ روش‌های‌ مطلوب‌ توجه‌ می‌کنند.

 

●  خوشبختی‌ را در خودتان‌ بجویید

 

هدف‌ و معنای‌ زندگانی‌ شما در چیست‌؟ و راز خوشبختی‌ واقعی‌ را در چه‌ می‌دانید؟ تمامی‌ ما آدم‌ها همیشه‌ به‌ دنبال‌ چیزی‌ هستیم‌ که‌ گمان ‌می‌کنیم‌ ما را خوشحال‌ و خوشبخت‌ خواهد ساخت‌. هر کدام‌ از ما فهرستی‌ از انتظارات ‌خودش را‌ از زندگی‌ دارد و احساس‌ خوشبختی‌ ما بسته‌ به‌ این‌ است‌ که‌ کدامیک‌ از این‌ توقعات‌ و انتظارات‌ ما برآورده‌ شده‌ و کدامیک‌ برآورده‌نشده‌ است‌. در واقع‌ بایدها و نبایدهای‌ ما معیاری ‌می‌شوند برای‌ ارزیابی‌ موفقیت‌های‌مان‌ درزندگی، بنابراین‌ هنگامی‌ که‌ به‌ خواسته‌های‌مان ‌نمی‌رسیم‌، مأیوس‌ و سرخورده‌ می‌شویم‌، می‌رنجیم‌ و احساس‌ نارضایتی‌ می‌کنیم‌. توجه ‌داشته‌ باشید که‌ اصولاً زندگی‌ پیش‌ بینی‌ناپذیراست‌. صرف‌ نظر از این‌ که‌ چقدر تلاش‌ کنیم‌ تا بر اوضاع‌ و شرایط، مردم‌ و... مسلط شویم‌، باز هم‌ پیش‌ می‌آید که‌ شکست‌ بخوریم‌. مثلاً مردم ‌آن ‌طور که‌ ما دوست‌ داریم‌ با ما رفتار نمی‌کنند. شرایط و مقتضیات‌ همیشه‌ در حال‌ تغییر است‌، درحالی‌ که‌ ما دوست‌ داریم‌ ثابت‌ باشد. اتفاقی‌ پیش ‌می‌آید که‌ از حیطه‌ اختیار ما خارج‌ است‌ و هیچ‌کاری‌ از دست‌ ما ساخته‌ نیست‌. چرا باید پایه‌ و اساس‌ خوشبختی‌ خود را بر آن‌ چه‌ پیرامون‌ شما اتفاق‌ می‌افتد بنا کنید و خودتان‌ را تحت‌ فشار احساسی‌، عاطفی‌ و روحی‌ و معنوی‌ قرار دهید؟ در واقع‌ امید بستن‌ به‌ وقایع‌ و رویدادهای‌ زندگی‌ و امید به‌ این‌ که‌ با انتظارات‌ و خواسته‌های‌ شما هماهنگ‌ شود، مثل‌ این‌ است‌ که‌ داخل‌ یک‌ اقیانوس‌ طوفانی‌ بپرید و امیدوار باشید که‌ آب‌اصلاً حتی‌ شما را تکان‌ هم‌ ندهد. تمامی‌ آن‌ چه‌ به ‌منظور خوشبختی‌ واقعی‌ به‌ آن‌ نیاز دارید در درون‌ خودتان‌ است‌ و این‌ حالت‌ درونی‌ شماست‌ که‌ انتخاب‌ می‌کند، خوشحال‌ باشید یا نباشید، زندگی‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ از درون‌ بر شما حادث ‌می‌شود. توجه‌ کنید که‌ این‌ به‌ خودی‌ خود مکانی‌خنثی‌ است‌ و هر اتفاقی‌ که‌ می‌افتد نه‌ مثبت‌ است ‌و نه‌ منفی‌.

 

در حقیقت‌ این‌ تعبیر و تفسیر شماست‌ که ‌آن‌ را به‌ یک‌ تلقی‌ مثبت‌ یا منفی‌ تبدیل‌ می‌کند. این‌ شما هستید که‌ بیشترین‌ قدرت‌، تسلط و اشراف‌ را بر زندگی‌ خود دارید، می‌توانید تصمیم‌ بگیرید که‌ احساس‌ خوشبختی‌ کنید، فقط کافی‌ است ‌معنای‌ درستی‌ از زندگی‌ داشته‌ باشید. بدین‌ترتیب‌ این‌ خود ما هستیم‌ که می‌توانیم‌ بهشت یا جهنم‌ را روی‌ زمین‌ خلق‌ کنیم‌. تنها با آموختن‌ این‌که‌ چگونه‌ منبع‌ آرامش‌ درونی‌ خودمان‌ را فعال‌کنیم‌، می‌توانیم‌ واقعاً امور را تحت‌ اختیار خود بگیریم‌. برای‌ ارتباط با منبع‌ آرامش‌ درونی‌ باید با خود واقعی خود دوست‌ شویم‌ و آن‌ را بخش ‌همیشگی‌ زندگی‌مان‌ بدانیم‌. توجه‌ داشته‌ باشید که ‌خویشتن‌ حقیقی‌ و هویت‌ درونی‌ ما، چیزی‌ به ‌مراتب‌ فراتر از شخصیت‌، اعمال، رفتار و افکار است.‌ اگر‌ با نقطه‌  درونی‌ ارتباط برقرار کنید قادر خواهید بود از آن‌ جا به‌ دنیای‌ بیرون‌ نگاه ‌کنید و همه‌ چیز را به‌ وضوح‌ و دقت‌ و روشنی ‌بیشتری‌ ببینید. یافتن‌ آن‌ نقطه‌ تمرکز درونی ‌مستلزم‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ طور مستمر و همیشگی‌ وقت ‌صرف‌ کنید و دریاچه‌ ذهن‌ خود را آرام‌ کنید. خودآگاهی‌ خود را می‌توانید از طریق‌ مراقبه‌، تمرکز، سکوت‌، دعا و نیایش‌ و روش‌های‌ دیگر تمرین‌ کنید.

 

 ● چگونه‌ روز موفقی‌ را تجربه‌ کنیم؟‌

 

به‌ جای‌ آنکه‌ موفقیت‌های‌ خود را بر اساس‌ دستاوردها و پیروزی‌ها تعریف‌ کرده‌ و آن‌ را بر این‌ اساس‌ که‌ چقدر پول‌ یا... به‌ دست‌ آورده‌اید معنا کنید، می‌توانید موفقیت‌ را براساس‌ میزان‌ رشد و تحول‌ شخصی‌ روزانه‌تان‌ ارزیابی‌ کنید.

 

۱) هر روز چیزهای‌ جدیدی‌ در مورد خودتان‌بیاموزید.

 

۲) با موقعیت‌هایی‌ که‌ در زندگی‌تان‌ پیش‌می‌آید و با اشخاصی‌ که‌ سر راه‌ شما قرار  می‌گیرند، اندکی‌ بهتر برخورد کنید.

 

۳) در مقابل‌ الگوهای‌ رفتاری‌ و فکری‌ قدیمی ‌مقاومت‌ کنید و به‌ جای‌ آن‌ که‌ از روی‌ عادت‌ به‌چنین‌ الگوهایی‌ پناه‌ ببرید، الگوهای‌ جدیدی‌ در نظر بگیرید.

 

4) علی‌ رغم‌ این‌ حقیقت‌ که‌ کامل‌ و بی‌عیب‌ و نقص‌ نیستید و معایب‌ و ایرادهایی‌ دارید، همچنان‌خود را دوست‌ داشته‌ باشید و به‌ خودتان‌ عشق ‌بورزید.

 

۵) قدر موهبت‌ زندگی‌ و زنده‌ بودن‌ و داشتن‌ فرصت‌ آموختن‌ و تغییر کردن‌ را بدانید. یادتان‌باشد که‌ این‌ روشی‌ بسیار مثبت‌ و نیرومند برای ‌نگرش‌ به‌ زندگی‌ است‌.

 

● خلاقیت‌ و خودآفرینی‌

 

احساس‌ خوشبختی‌ و یا بدبختی‌ امری‌ درونی‌است‌، یعنی‌ تنها نگرش‌ مثبت‌ ما به‌ زندگی‌ است‌ که‌ می‌تواند شادی‌ بیافریند و نگرش‌ منفی‌ نسبت‌ به‌زندگی‌، حتی‌ زیباترین‌ پدیده‌ها را به‌ شکلی‌ زشت ‌و حزن‌انگیز می‌نماید. شادی‌ را نمی‌توان‌ درپدیده‌های‌ مادی‌، در هیجانات‌، در سایر مردم‌ و در آرزوی‌ شاد بودن‌ پیدا کرد. شادی‌ احساسی‌ درونی‌ است‌ که‌ صرفاً از درون‌ ما نشأت‌ می‌گیرد. فرزندان‌مان‌ را به‌ گونه‌ای‌ تربیت‌ کنیم‌ که‌ این‌ احساس‌ را همیشه‌ در درون‌ خود خلق‌ کنند.

 

به‌ یقین‌ محبت‌ و مهربانی‌ در خانواده‌، پایه ‌اساسی‌ پرورش‌ صحیح‌ عواطف‌ کودک‌ است‌ و درپرتو آن‌ می‌توان‌ احساسات‌ کودک‌ را به‌ خوبی ‌هدایت‌ نمود و او را به‌ راه‌ صحیح‌ و مسیر سعادت‌بخش‌ سوق‌ داد. اگر کودکان‌ ما از محبت‌ و مهربانی‌ به‌ اندازه‌ کافی‌ بهره‌مند شوند، در زندگی ‌آینده‌ خود، افرادی‌ واقع‌ بین‌ دارای‌ روحیه‌ای‌ بانشاط، اندیشه‌ای‌ مستقل‌، خلاق‌، مبتکر و کنجکاو خواهند بود که‌ با اعتماد به‌ نفس‌ و آرامش‌ درونی‌، قدرت‌ همراهی‌ و همکاری‌ و سازگاری‌ با دیگران ‌را خواهند داشت‌. در برابر لغزش‌ها پایدار و در عشق‌ ورزیدن‌ به‌ مردم‌، صادق‌ خواهند بود.

 

محبت‌ یعنی‌ دوست‌ داشتن‌ و پدران‌ و مادران ‌باید توجه‌ داشته‌ باشند که‌ دوست‌ داشتن‌ خود را بر زبان‌ بیاورند و در عمل‌ نشان‌ دهند.

 

تعادل‌ و توازن‌ در مهرورزی‌ عامل‌ بالندگی‌ و رشد یافتن‌ است‌. زیرا افراط در محبت‌  نتیجه‌اش‌، پرتوقع‌ بار آمدن‌ کودک‌، جوانه‌ زدن‌ ریشه‌های‌خودپسندی‌ و سرکشی‌ کردن‌ کودکان‌ در برابرحقیقت‌ و یا به‌ عکس‌ عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌ و احساس‌ وابستگی‌ شدید است‌ و تفریط در ابراز محبت‌، نشاط و حیات‌ را در وجود انسان‌ می‌خشکاند.

 

نکته‌ دیگر که‌ باید در محبت‌ ورزیدن‌ بدان‌توجه‌ کرد، رعایت‌ عدالت‌ در بین‌ فرزندان‌ است. از آثار سوء بی‌عدالتی‌ میان‌ فرزندان‌، ایجاد عقده ‌حقارت‌ و حسادت‌ در روان‌ آنهاست‌.

 

کودکانی‌ که‌ به‌ اندازه‌ کافی‌ محبت‌ نبینند، نمی‌توانند به‌ دیگران‌ محبت‌ کنند و اگر احساس‌تعلق‌ به‌ دیگری‌ نداشته‌ باشند، نمی‌توانند خود را دوست‌ داشته‌ باشند و اگر خود را دوست‌ نداشته ‌باشند، نمی‌توانند کس‌ دیگری‌ را دوست‌ بدارند.

 

● اصل‌ اول‌ موفقیت؛ صداقت‌‌

 

شاید ارزشمندترین‌ و شریف‌ترین‌ صفت‌ شما که‌ با آن‌ شناخته‌ می‌شوید، صداقت‌ باشد. به‌ خاطرداشته‌ باشید که‌ قول‌تان‌ تعهد شماست‌ و درمعاملات‌ و کسب‌ و کار همه‌ چیز به‌ شرافت‌ انسان‌ بستگی‌ دارد. شخصیت‌ و سیرتی‌ که‌ در نتیجه‌تجربیات‌ زندگی‌ حاصل‌ می‌شود،  مهم‌ترین ‌دارایی‌ شماست‌ و آن‌ هم‌ به‌ درجه‌ صداقت‌ شما بستگی‌ دارد. اولین‌ کلید موفقیت‌، این‌ است‌ که‌ درتمام‌ حالات‌ با خودتان‌ صادق‌ باشید. نسبت‌ به‌ بهترین‌ صفات‌ خود صداقت‌ داشته‌ باشید، به‌ این ‌معنی‌ که‌ هرچه‌ انجام‌ می‌دهید، باید به‌ بهترین ‌وجه‌ ممکن‌ صورت‌ گیرد. صداقت‌ در درون‌ انسان ‌به‌ صورت‌ درستکاری‌ و در بیرون‌ به‌ شکل‌ کیفیت ‌بالا در کارهاست‌. دومین‌ کلید صداقت‌، درستی ‌در برابر دیگران‌ است‌. با هر کس‌ به‌ درستی‌ رفتار کنید. هرگز گفتار یا رفتاری‌ از شما سر نزند که‌ به‌ نظرخودتان‌، خوب‌ و صحیح‌ نیست‌ و همواره‌ بر مبنای‌والاترین‌ ارزش‌هایی‌ که‌ می‌دانید عمل‌ کنید. مدام‌ این‌ سوال‌ را از خود بپرسید و پاسخ‌ دهید، اگر همه‌ مانند من‌ باشند، دنیا چگونه‌ خواهد بود؟ این‌ سوال‌ باعث‌ می‌شود برای‌ عملکرد خود، ارزش‌های‌ والایی‌ تعیین‌ کنید و مرتباً آنها را بهترکنید. چنان‌ رفتار کنید که‌ گویی‌ هر کلمه‌ و عمل‌ شما به‌ یک‌ قانون‌ جهانی‌ تبدیل‌ خواهد شد. همیشه‌ چنان‌ باشید که‌ گویی‌ همه‌ مواظب‌ شما هستند و رفتارتان‌ را برای‌ خود الگو قرار می‌دهند. هرموقع‌ بر سر دو راهی‌ قرار می‌گیرید، آن‌ چه‌ را درست‌ است‌ انجام‌ دهید، به‌ هر قیمتی‌ که‌ باشد. توجه‌ داشته‌ باشید که‌ همه‌ داد و ستدهای‌ موفق‌ براساس‌ اعتماد صورت‌ می‌گیرد. میزان‌ موفقیت ‌شما در ثروتمند شدن‌، فقط به‌ تعداد افرادی ‌بستگی‌ دارد که‌ به‌ شما اعتماد دارند و مایلند برای‌تان‌ کار کنند، اعتبار فراهم‌ کنند، به‌ شما وام‌ بدهند، محصولات‌ و خدمات‌تان‌ را بخرند و به‌ شما هنگام‌ بروز مشکلات‌ کمک‌ کنند.




برای کشف ، گنج انعطاف پذیری را فراموش نکن

 

تاکنون از روی سنت یاد گرفته ایم که پیوسته در یک امر و برای رسیدن به یک هدف باید پافشاری کنیم و حتی اگر موانعی به هر بزرگی در سر راه داریم و یا اگر به بن بست برخورد کردیم و یا در مقابل شکست قرار گرفتیم، باز هم باید پافشاری کنیم و آنقدر اصرار کنیم شاید که به نتیجه برسیم!!

در دنیای امروز دیگر اینگونه اندیشیدن کارآیی لازم را ندارد و علتش هم آن است که رقابتها چنان سخت شده است که پافشاری کردن در راهی ممکن است به قیمت هرگز نرسیدن و یا دیر رسیدن تمام شود و این دیر رسیدن گاه از نرسیدن گرانتر تمام می شود.

خوشبختانه در این داستان باید قبول کرد که تنوع ها هم بیشتر شده است. یعنی در همه کارها اگر هوشیاری به کار ببریم، می توان از طرق مختلف به مقصود رسید. به همین دلیل است که در ان. ال.پی تأکید می شود که حتماً در زندگی و در راه رسیدن به هدف باید انعطاف پذیر بود و هر گاه که بنابر برنامه ریزی قبلی و از نظر زمانی یا مرحله ای از موقعیت پیش بینی شده عقب افتاده ایم، بایستی با یک مانور دادن و نرمشی که از خود نشان می دهیم تغییر مسیر داده و رسیدن به هدف را از راه دیگری امتحان کرد. البته این تأکید نیز می شود که در راه رسیدن به هدف و در زمان برنامه ریزی می بایستی پیش بینی این انعطاف پذیری را کرد، به صورتی که اگر مثلاً در همان مثال اسکی بازان اگر اسکی باز آفریقایی ما نمی تواند برای تمرینهای اولیه به سوئیس سفر کند، از آنجا که پیست اسکی در سنگال نمی باشد، این شخص می تواند اولین تمرینات خود را در الجزایر که چند پیست متوسط دارد شروع کند.

بلی باید در راه رسیدن به اهداف انعطاف پذیر بود و در زندگی برای رسیدن به هر هدفی باید راههای مختلفی را پیش بینی کرد تا اگر در یکی از برنامه ها به مانعی برخورد کردیم مسیر حرکت را از همان نقطه عوض کرده، از مسیر دیگری برای ادامه حرکت به سوی هدف استفاده کنیم. یک ان.ال.پیست واقعی کسی است که به راحتی و در آرامش کامل به اهدافش دست یابد. لذا انعطاف پذیری جزو قوانین بسیار مهم می باشد. پیدا کردن راههای مختلف برای رسیدن به اهداف نیازمند به یک تحقیق و بررسی دقیق و در نظر گرفتن تمامی جوانب می باشد. اصرار شدید در یک مسئله نه تنها پشتکار نامیده نمی شود بلکه نوعی لجاجت نامیده می شود و این به هیچ عنوان کمکی در راه رسیدن به هدف نمی باشد.

پشتکار و لجاجت دو شاخه متفاوت هستند و باید حد مرز بین آنها را شناخت تا هیچگاه از اولی به دومی وارد نشویم، فرض کنیم که می خواهیم لامپی را روشن نمائیم، دو یا سه مرتبه این کار را تکرار می کنیم چنانچه موفق به روشن کردن چراغ نشدیم معمولاً به بررسی خود لامپ و پس از آن فیوز و قسمتهای مختلف دیگر می پردازیم، به این نوع حرکت پشتکار همراه با انعطاف پذیری می گویند که در واقع سیستم را رها نمی کنیم. حال آنکه فرد لجوج پیوسته در کنار کلید می ماند و شاید کلید زدن را صدها بار انجام دهد.




از ابراز علاقه به همسرتان خجالت نکشید.

 


[ حتما بخوانید ]


اوایل زندگی، آنقدر به من علاقه داشت که حتی حاضر نبود، بدون من غذا بخورد، علاقه همسرم به حدی بود که روزی چند بار از محل کارش با من تماس می گرفت. 

نکات فوق، نمونه ای از جملاتی است که بارها از شنیده می شود. آیا شما هم فکر می کنید علاقه همسرتان کم شده است؟

یکی از مواردی که موجب بروز آسیبهای جدی در ارتباط زوجها می شود، این است که یکی از آنها، یا حتی هر دو طرف، احساس می کنند، همسرشان به آنها بی توجه شده یا علاقه اش کاهش یافته است.

فردی که چنین تصوری دارد، احساس بی ارزشی می کند، یا حتی احساس امنیت خود را نسبت به زندگی مشترک از دست می دهد.

این احساس، زمانی نقش تخریبی بیشتری پیدا می کند که زن یا شوهری که این نگرش را دارد، سعی کند رفتار فرد مقابل را با بی توجهی جبران کند .

بسیاری از افرادی که به همسر خود بی توجهی می کنند، دلیل رفتاشان را گرفتاریهای روزمره ذکر می کنند، در حالی که اگر ما بدانیم ایجاد ارتباط رضایت بخش با همسر، موجب می شود در مقابله با مشکلات نیز قدرت بیشتری داشته باشیم، هر گز محبت خود را از او دریغ نخواهیم کرد.

در ادامه، ذکر این نکته بایسته است که ابراز علاقه در هر دوره، شکلی متفاوت می یابد. به زبان دیگر، شاید همسر شما هنوز به شما ابراز علاقه می کند، ولی شکل آن با گذشته متفاوت شده است.
 

آیا تا به حال وابسته شده‌ایم؟

 

   
 

آیا تاکنون به واژه‌هایی مانند وابستگی، دلبستگی و یا پیوستگی دقت کرده‌ایم؟ آیا تاکنون تجربه کرده‌ایم که در ارتباط با کسی یا چیزی در بیرون از خودمان، احساس یکی شدن داشته باشیم. به نحوی که قسمت ناتمام یا نیمه‌تمام ما را تکمیل کند؟ در این حالت دو وضعیت به وجود می‌آید: یکی وضعیت جهنمی که ما آن را با واژه ”وابستگی“ معرفی می‌کنیم و دیگری حالت بهشتی که ما آن را ”پیوستگی“ می‌نامیم.


● وابستگی چیست؟


در قالب یک جمله یعنی اینکه: ”ما در ارتباط با کسی یا چیز آنچنان مجذوب شده‌ایم که احساس می‌کنیم با نبودن آن، ما نیز نابود می‌شویم“ در ین حالت، ما به شدت به اتصال عاطفی، انرژیکی و ... آن عادت کرده‌ایم. 
برای تجربهٔ این وضعیت می‌توانیم به کاری فکر کنیم که ما را اذیت می‌کند، ولی نمی‌توانیم آن را رها کنیم یا ارتباطی را تصور کنیم که ما را اذیت می‌کند، ولی نمی‌توانیم آن را قطع کنیم و یا مواردی را در نظر بگیریم که قوتی به جائی از آن فکر می‌کنیم، عذاب می‌کشیم.


● پیوستگی چیست؟

 
پیوستگی از نظر ما یعنی اینکه با آنچه در ارتباط قرار گرفته‌ایم و به آن عشق می‌ورزیم یا دوستش داریم احساس وحدت و یگانگی کنیم با وجود لذت شادمانی، سعادت و خوشی در آن، ما نیز خشنود می‌شویم. در این حالت، بودن یا نبودن او در کنار ما، احساس بسیار خوب یا بسیار بد به ما نمی‌دهد، بلکه وجود او باعث حس رضایت در درون ما می‌شود. به‌عبارتی دیگر، با نبودن او باز هم احساس رضایت در ما باقی مانده و حال خوبمان را می‌توانیم حفظ کنیم.


● چگونه حالت وابستگی خود را به احساس پیوستگی تبدیل کنیم؟


الف) شناخت موارد وابستگی: 
در خلوت خود یا با کمک گرفتن از فردی لایق، بررسی کنیم کدامیک از موارد کار، پول، پرخوری، پرحرفی و ... بیشترین وابستگی را برای ما ایجاد کرده است. بررسی کنیم که کدامیک از نیروها مثل نیاز، هوس، ترس، شک و تردید و ... در ما در این ارتباط فعال‌تر می‌باشند. 
در رفتار خود بررسی کنیم به خاطر چه سوژه‌ای از خواب و خوراک خود کم می‌کنیم و فکر و احساس ما در چه مواردی، ما را به‌طور ناخواسته به دنبال خود می‌کشاند و در کنترل آن دچار مشکل می‌شویم. برای چه مواردی بیشتر از حد توان خود وقت می‌گذاریم و به خاطر اینکه هدیه‌ای به فردی بدهیم یا در کنارش باشیم، از سلامتی خود می‌کاهیم، بررسی کنیم در ارتباط با رسیدن به چه خواسته‌هائی خود را کوچک و حقیر می‌سازیم و در ارتباط با چه افرادی، اتمام توان خود را به‌کار می‌گیریم تا خواسته‌های خود را از آنها گدائی کنیم. بررسی کنیم با چه کسانی ارتباطی بی‌معنا و سست داریم یا ارتباط ما مرده و نامطلوب است و دراین ارتباط به دنبال چه می‌گردیم. در نظر بگیریم ترس از دستدادن چه چیزهائی را داریم، تا متوجه شویم ریشه‌های وابستگی ما کدام هستند.


ب) تکنیک‌های رهائی از وابستگی 
آنچه ما را سرشار از عشق، رضایت‌خاطر و آرامش می‌کند و در ارتباط سالم دوطرفه‌ای قرار می‌دهد، مشخصه‌های دیگری دارد که به‌طور ظریف و حساسی قابل تفکیک می‌باشند. چنانچه راه‌های زیر را به‌کار گیریم، می‌توانیم تجربه کنیم که در وضعیت وابستگی قرار گرفته‌ایم یا پیوستگی و در پی آن می‌توانیم از فضای جهنمی وابستگی، رها شده و از فضای بهشتی پیوستگی لذت ببریم.

 
1. قطع وابستگی 
دربارهٔ افراد یا مواردی که در نزدیکی با آنها یا حتی به دور از آنها احساس می‌کنیم که دچار نگرانی می‌شویم و حتی به‌صورت وسواس‌گونه‌ای می‌خواهیم گرفتاری‌ها و رفتارشان را کنترل کنیم و به‌طور مرتب می‌خواهیم برای آنها نقش مددکار را بازی کنیم. از این به بعد، اینگونه بیندیشیم که هر فردی مسئول اعمال خویش است. به جای کنترل افراطی و به اسارت کشیدن آنها، اجازه دهیم خودشان فرصت کسب تجربه را داشته باشند. ما فقط باید آنها را راهنمائی کنیم تا در حد توانائی خود به‌صورت منسجم و سازمان‌یافته پیشرفت کنند.  

2. رهائی از رفتارهای وابستگی

 
بدون ترس، یک نسبت از رفتارهائی که وابستگی خود را در پشت آن پنهان کرده‌ایم، تهیه کرده و آنها را از رفتار خود حذف کنیم. بر روی مواردی مانند دروغ گفتن، غر زدن، اصرار به متقاعد کردن، التماس کردن، رشوه دادن، طراحی حقه‌های کوچک و بزرگ، بچه‌دار شدن به قصد وابسته کردن، تحقیر کردن، شکایت کردن، محکوم کردن و... حضور خود را قوی‌تر کنیم تا بتوانیم باورها و ریشه‌های به وجود آورندهٔ این اعمال را بشناسیم؛ سپس روبه‌روی هر کدام بنویسیم چه باورها و توانمندی‌هائی را لازم است در خود تقویت کنیم تا به این کارها دست نزنیم.


3. عامل وبستگی‌زا را رها کنیم


کلیهٔ مواردی مانند: گرفتن، اعتبار، پست، مقام، قدرت، احترام و سایر مواردی که به واسطهٔ آنها می‌خواهیم به احساس سرخوشی و رضایت برسیم را شناسائی کنیم.


4. استقلال خود را حفظ کنیم

 
زمانی که عاشق دیگران می‌شویم یا اجازه می‌هیم که دیگران عاشق ما شوند، مراقب باشیم که در عین لذت بردن از حمایت عاشقانهٔ طرف مقابل خود یا دادن حمایت عاشقانه به او، طوری رفتار کنیم که بدون حضور او نیز بتوانیم به خواسته‌های خود برسیم.


5.  اعتماد به خود، اتکاء به خداوند

 
در حالتی از حضور قرار بگیریم که حس کنیم مواردی مانند ناامیدی، ترس، ضعف و هرگونه کمبود دیگر فقط با حضور خداوند تکمیل می‌گردد اما فقط حق داریم به خدای خود وابسته باشیم که همواره از اوج آسمان‌ها تا قعر زمین و در فضای بین آن دو و مهمتر از همه در وجود خود ما حضور دارد و همیشه با ما است.

6. رهائی از شرمندگی

 
به یکی از بزرگترین طرف‌های خداوند که ”توبه“ نامیده می‌شود، آگاه‌تر شویم. با خدای خود راز و نیا کنیم. تمام ضعف‌ها، اشتباه‌ها و گناه‌های خود را به او اعتراف کنیم و فقط او را حمایتگر اصلی بدانیم و به هر چه غیر از اوست، به هیچ عنوان تکیه نکنیم.


7. بالا بردن آگاهی و تغییر باورهای وابسته‌کننده

 
باورهائی مانند ”شرمنده می‌شوم اگر... را انجام دهم“ یا ”اگر... را انجام ندهم، یعنی هنوز بزرگ نشده‌ام“ و یا ”حلقهٔ ازدواج، حلقه بندگی است“ را رها کنیم و کانون توجه خود را به باورهای پیش‌رونده معطوف کنیم.


8. آماده‌سازی دست‌ها و شبکهٔ حمایتگر

 
از دوست‌هائی که به‌طور حقیقی، ما را دوست دارند، کمک بگیریم تا ما را یاری دهند که به این توانمندی بریم. چنانچه آن سوژه را نیز از دست بدهیم، باز هم ارزشمند، کامل و دوست‌داشتنی باقی می‌مانیم و به ما کمک کنند تا پس از قطع ارتباط، دوباره به سراغش نرویم.


9.  رهائی از وابستگی و رسیدن به پیوستگی

 
در اوج آرامش و قدرت، آسیب‌های مربوط به وابستگی‌های قبلی خود را ترمیم کنیم به این منظور: 
الف) خودمان را دوست داشته باشیم و برای یادگیری مهارت‌های دوست داشت خود، به جلسه‌های عملی آموزش مهارت‌های زندگی به‌منظور خودباوری و همیاری برویم. 
ب) همواره جهت وابستگی خود را در سبز عشق الهی و توکل به قدرت برتر جهان هستی معطوف کنیم. 
ج) رابطه‌ای را ایجاد کنیم که در آن شکوفائی استعدادها و توانمندی‌های ما امکان‌پذیر شود.


10.انجام مراقبه به صورت یک عادت روزانه


برای کسب لذت بیشتر، مراقبه را جزء یکی از مهمترین کارهای روزانهٔ خود قرار دهیم. 
تا می‌توانیم آمادگی دریافت عشق را در خود بیشتر کنیم. همواره همانند داشتن تغذیه‌ای سالم، تمامی ده مخزن عشق خود را به‌طور متعادل شارژ کنیم. در هر ارتباط حضور خود را بر روی عشقی که از سوی خداوند در هر مورد ظاهر می‌شود، حفظ کنیم چه این عشق در حوزهٔ ارتباط‌های زناشوئی باشد و چه در ارتباط‌های اجتماعی و یا دیگر رابطه‌هائی که وجود ما را به وجد و سرور می‌آورد.

منبع:سایت آفتاب


 


فکر کن ...

 

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی – کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟

درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!

باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.

باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.

تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری.

خوبیها باید در چرخش باشن ....

کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.

هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...

میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.

این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن .....

به جای نگهداشتن ...

وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ....

فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...

با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی :

که به فردا اعتماد نداری ...

و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی

به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری


برقص

چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند

عشق بورز

چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای

بخوان

چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود

زندگی کن

چنانکه گویی بهشت روی زمین است


خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان

بذار نور به زندگیت وارد بشه

و خودت ...





به اندازه ی تمام دنیا شادم.خداراشکر.....

 

وقتی آنچه داریم می بخشیم ، آنچه نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد.        
معنای خوشبختی اینست که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد .
انسان زمانی نا امید می شود که چیزی به موفقیتش نمانده است.
انسان به اندازه ای که به مرحله ی انسان بودن نزدیک می شود،
احساس تنهایی بیشتری می کند.